دخـــــــــــــــــــــتر خاله ها
خاطرات شیرین ما از بچگی تا حالا
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
سلام

امیدوارم خوب باشید

شاید دیگه نیام اینجا

میدونید که اگه من نیام دیگه کسی اینجا از دختر خاله ها نمیاد

خسته شدم.

بای...

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 22:29 ] [ نگار ]

خوب سلام سلام...

من از همه ی اونایی که میان و سر میزنن بســـــــــــــــــــــــــــــــــــیار معذرت میخوام....

میدونید چی شد؟!

نه شیوا .... نه شیدا .... نه نغمه ..... آپ نمیکنن!!!

باور کنید انقدر بهشون غر زدم خودم خسته شدم!!!

میگن وقت نداریــــــــــم..!!!!!!!

فقط نگاره که کامنتا رو جواب میده... به بلاگ دوستامون سر میزنه.... قالب عوض میکنه(البته تو این مورد کمک هم میگیرمااا)....آپ میکنه .... و فقط نگاره که همیشه وقت داره!!

واسه همینم اعتصاب کردم.... اما به دلیل اینکه مطالب تو بلاگمون کپک زد....

دیگه امروز آپ میکنم.....

کلی اتفاقای جالب و خوب افتاده... اما چون ما هنوز روز سوم و ننوشتیم اونو مینویسم....

***

فردا صبح ، روز سومی بود که ما پیش هم بودیم....

ما کل شب بیدار بودیم و داشتیم به سرگرمی جدیدمون میپرداختیم....

وای که چقدر خندیدیم....

چه سرگرمی ای؟؟؟ باور کنید روم نمیشه بگم.... فقط بگم که ما کلی مردم آزاریم !!!!

فردا صبحش شیدا کلاس داشت... من گفتم که منم باهاش میرم....( شیدا معلم زبانه)

صبح جفتمون با چشمای پف کرده و بی حال و کلافه بیدار شدیم تا بریم سر کلاس...

دانش آموزای شیدا اون روز فاینال داشتن...

رفتم سر کلاس .... شیدا سوالا رو پخش کرد و بچه ها شروع کردن به جواب دادن.... انقدر دانش آموزای با مزه ای داشت .... کلی خندیدم البته نا گفته نمونه که تا تونستم به دخترای کلاس تقلب رسوندم!!!

اومدیم خونه و ناهار خوردیم  بعدش تصمیم گفتیم بریم بیرون... شیوا میگفت بریم سینما... نغمه میگفت بریم پارک... من میگفتم بریم کافی شاپ... شیدا هم میگفت واسه اون فرقی نداره...

همینجوری داشتیم سر این که کجا بریم بحث میکردیم که من و شیوا با هم دعوامون شـــــــــد....

من و شیوا بسیار زیاد همدیگه رو دوست داریم اما هم من بد عصبانی میشم هم اون... وقتی با هم دعوامون میشـــــــــــــــــــــــه....

خلاصه به قول فردوسی زمین شش شد و آسمان گشت، هشت....

نغمه و شیدا پشت مبل قایم شده بودن....

وای که چه دعوایی بود... سقف ترک برداشت!!!! آخر سر هم من و شیوا گفتیم اصلا ما نمیام بیرون هر جا میخواید برید...

شیوا رو مبل خوابید.... منم تو اتاق!!!

اونجا بود که شیدا یه فکر جدید کرد...

شیدا و نغمه یه کافی شاپ خونگی ساختن و رفتن کپ درست کردن!!

شیوا و من هم کدورت ها رو پاک کردیم و همه چی به حالت اول برگشت( شیوا برام یه عروسک گوسفند ناز هم خرید)

بعدش تصمیم گرفتیم که بریم فیلم بگیریم....

ازاونجا که بابای شیدا شیوا نباید میفهمید و قرار بود ما رو ببره فاز 1 ؛ ما مجبور شدیم 3-4 تا کوچه اونور تر پیاده بشم...

وقتی پیاده شدیم ، شاد و خوشحال از این که بابای شیوا و شیدا متوجه نشد به راه افتادیم...

دقیقا 4 متر که رفتیم جلو یه خواهر جلومونو گرفت!!! بله در دام حراست گرفتار شدیم!!!!

خدایی ما اصلا مشکلی نداشتیمااا اما شما که میدونید چطورین!!

تا جا داشت بهمون گیر دادن و ما 5 متر جلوتربا خونسردی کامل  دوباره به حالت اولیه خودمون برگشتیم......

اینو بگم که از 7 خوان گذشتیم تا رسیدیم به کلوپ و فیلم خریدیم....

بعدشم سریع برگشتیم خونه... یه فیلم گذاشتیم ... چراغا رو هم خاموش کردیم...

فیلمه کلی هیجان انگیز بود ...

وقتی وقت شام شد و خاله در زد که بیاید شام....

همه پشت میز نشسته بودن که یهو در باز شد و ما 4 تا با چشمای گرد شده و پر از استرس اومدیم بیرون....

همه یه لحظه شک کردن!!!

بعد از اون یه فیلم دیگه گذاشتیم.... انقدر این فیلم مسخره بود که حد نداشت... نغمه و شیدا همون اول خوابیدن... اما من و شیوا یا استقامت باور نکردنی ای تا آخرشو دیدیم...

فقط اینو بگم که اگه خواستید کسی رو شکنجه بدید این فیلم و بزارید براش و مجبورش کنید تا آخرشو ببینه!!!

بعد شیدا و نغمه رو بیدار کردیم و دوباره به اون سرگرمی جدیدمون پرداختیم!!!!

فرداش روز چهارم شیدا کلاس مکالمه داشت... منم باز باهاش رفتم!!( من بازوبند شیدا به حساب میام)

شیدا معلم کلاس بود دیگه... تا وارد شد کاملا جدی و معلم گونه رفتار میکرد.... من کلی تعجب کردم!!! فکر کردم تحولی شده!!

اما به محض این که کلاس تموم شد و ما پامونو از در آموزشگاه بیرون گذاشتیم، شیدا به چشمای من خیره شد و با لبخندی مرموزانه در حالی که تقریبا نجوا میکرد گفت ..... آخ جـــــــــــون بریم خلاف کنیم!!!!

و من مطمئن شدم هیچ تحولی در شیدا صورت نگرفته!!!

رفتیم یه پیتزا گرفتیم و سوار تاکسی شدیم... تو تاکسی پیتزا رو گذاشتیم تو کیف من و زنگ زدیم به شیوا و نغمه که تو خونه بودن...

بهشون گفتیم چه خلافی کردیم و ازشون خواستیم که کل خونه رو خوشبو کننده بزنن تا بوی پیتزا پخش نشه!!!

وقتی رسیدیم خونه دیدیم دیگه جایی برای نفس کشیدن نیست و خاله داره غر میزنه که چرا انقدر خوشبو کننده زدید...

من کاملا اسکورت شده رفتم تو اتاق و کیفمو زیر 3 تا پتو قایم کردم!!!!

رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم تو اتاق...

در و بستیم...

در عرض 15 دقیقه کلک پیتزا رو کندیم و آشغالاشو پاره کردیم و تو کیف من قایم کردیمشون...

در حد انفجار غذا خوردیم....

بعدم لباس پوشیدیم و رفتیم لازانیا و ژله درست کردیم و مامان و بابای من و نغه اومدن دنبالمون رفتیم خونه...

بالاخره برگشتیم خونه!!!

نظر بذاریدااا

فعلا بای بای


پ.ن1: به نظرم باید پروفایل و عوض کنم....

پ.ن2: بازم شرمنده.....

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 23:32 ] [ نگار ]

سلام سلام به همگی....

سلام به طرفداران شنگو...

امروز می خوام خاطره ی روز دومی که خونه ی خاله اینا بودیم رو براتون بگم....

اون روز طبق برنامه باید میرفتیم بیرون....

با هم دیگه قرار گذاشتیم که همه جا بریم و همه چی رو ببنیم ...

رفتیم حامی... اونجا 3 طبقه بود... البته یه طبقه هم زیر طبقه ی همکف داشت با اون میشد بگی 4 طبقه است....

اول رفتیم طبقه ی همکف که مواد غذایی داشت تا یه کم چیپس و پفک و پاستیل و از این جور چیزا بخریم!

طبق معمول من و شیوا جلو رفتیم و نگار و شیدا پشت سرمون اومدن...

یه چندتا چیپس و پاستیل و اینا برداشتیم که بریم حساب کنیم یهو دیدیم نگار و شیدا یکی از این سبدای بزرگ خرید چرخدار و برداشتن میگن اینا رو بزارید اینجا تا ما بریم حساب کنیم!!!

بعدش یه کم فکر کردن دیدن نه.... یه جوریه!!

همینطور که صوت میزدن رفتن سبد و گذاشتن سر جاش و چیپس ها رو گرفتن دستشون و حساب کردن!

بعدش رفتیم طبقه بالا...

اونجا لباس و اسباب بازی و عینک و اینا بود.... اونجا هم همه چی رو به هم ریختیم و رفتیم طبقه ی پایینه پایین...

اونجا میوه و گوشت و سبزی و اینا میفروختن....

بعد از این که من و شیوا همه ی میوه ها رو دیدیم یه دفه دیدیم نگار و شیدا نیستن!!!!

من و شیوا رفتیم همه جا رو گشتیم ولی نگار و شیدا نبودن که نبودن!!!!

آخر سر اونا رو تو قسمت گوشت فروشی پیدا کردیم!!!!!

در کمال تعجب دیدیم وایسادن دارن گوشت نگاه میکنن!( تو رو خدا میبینید چه قدر من و شیوا رو اذیت میکنن؟!)

به زور اونا رو از قسمت گوشت فروشی اوردیم بیرون و رفتیم طبقه ی آخر آخر که فست فود بود!

رفتیم فست فود ببینیم!!

بعدش حس کردیم ملت یه جوری نگامون میکنن! و دیدیم مثل این که باید یه چیزی حتما سفارش بدیم!

خلاصه یه چیزی سفارش دادیم و منتظر نشستیم!

بعد از 700 ساعت سفارشمون آماده شد، نگار و شیدا رو فرستادیم تا برن سفارشو بگیرن!

اون دوتا هم رفتن یه آلــــــــــــــــــمه ادویه و سس و کارد و چنگال و قاشق اوردن!!!(تقریبا اونجا رو خالی کردن!!)

وقتی از اونجا اومدیم بیرون دیگه غروب شده بود!!

رفتیم تو یه پارک نشستیم تا پاستیلامونو بخوریم!! از این پاستیل کرمی ااا

وای چشمتون روز بد نبینه! آخرش یه دونه پاستیل مونده بود که یهو نگار یه طرفشو گرفت و شیدا هم طرف دیگه رو  و شروع کردن به کشیدن!!!!از وسط نصف شد دیگه! من و شیوا اینجوری بودیم.....

در آخر هم رفتیم یه بستنی فروشی و بستنی خوردیم... مثل همیشه شیوا بعدا همه ی مکالمات اون محوطه رو بهمون گفت...

از اون طرفم رفتیم خونه!!

حالا کی میتونست شام بخوره!!

و از اون بدتر کی میتونست به خاله بگه که گرسنه اش نیست!!!

خاله هم مجبورمون کرد همه ی شاممونو تا آخر بخورم!!

یه شکنجه ای بود که نگــــــــو!!!


پ.ن1: وقتی اومدیم خونه فهمیدیم دایی هم تقریبا تو همون ساعتی که ما رفتیم بستنی بخوریم، اومده بوده بستنی بخوره!!اول سکته کردیم که نکنه ما رو دیده باشه!!! اما بعدش شیوا بهمون اطمینان داد که اون موقع که اونجا بودیم دایی نبوده و ما یه نفس راحت کشیدیم!

پ.ن2: معذرت خواهی میکنم که پس از مدت ها اودم پست گذاشتم چون سرم حسابی شلوغ بود....

پ.ن۳: تمام اون مدتی که خونه خاله بودیم انرژی جمع کردیم واسه ماه رمضون!!

پ.ن۴: زیاد نظر بزاریدااا.... خدااااااافظ.


نگار نوشت: 2 هفته ی تمام تو خونه انقدر غر زدم تا بالاخره اومد پست گذاشت....

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 14:32 ] [ نغمه ]

بازم مثل همیشه ....

نگار دست به کار میشه....

حتما تعجب کردید که چرا هنوز زندم!

یا این ورا پیدام میشه!

خوب واضحه .... چون هنوز نتایج رو ندادن!

احتمالا آخر شب اعلام میشه....

و من تا چند ساعت دیگه  قراره از ایران در برم! (برای ادامه ی بقا لازمه!!)

بگذریم....

هفته ی قبل، یکشنبه، خاله اومد خونه ی ما و من و نغمه رو برد خونشون....

با اجازتون تا جمعه اونجا بودیم....

به قدری خوش گذشت که نگو و نپرس...

تو هر پست یه روزشو مینویسیم...

امروز روز اول رو واستون مینویسم....

شب یکشنبه که رسیدیم با شیدا و شیوا برنامه ریختیم واسه این چند روز!

فردا بعدازظهرش رفتیم بیرون...

اول رفتیم کافی شاپی که بسیار با کلاس بود!!!

من واقعا نمیخواستم وقایع اونجا رو شرح بدم.... اما وجدان وبلاگ نویسیم نمیزاره!!!

وقتی میخواستیم وارد بشیم باهم عهد کردیم که مثل 4 تا دختر گل بشینیم و نرمال رفتار کنیم....

و وارد شـــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــم...

با یه برنامه ای جایی برای نشستن پیدا کردیم... من موقعیت و واستون میکشم...

 

بعد از چند لحظه یه فرد با عظمت! اومد و منو رو بهمون داد!

وقتی ما سفارشات خودمونو انتخاب کردیم... حالا باید طرف و صدا میکردیم...

شیوا: شیدا تو صداش کن...

شیدا: به من چه خودت صداش کن... اصلا نغمه تو صداش کن!

نغمه: من از همتون کوچیکترم... من؟؟!! به من چه...

و بازم مثل همیشه نگار انتخاب میشه!!

 خلاصه که گارسون اومد و ما سفارش دادیم....

یه بنده خدای نسبتا محترمی نشسته بود هی آهنگ و عوض میکرد....

من به قدری از این کار بدم میاد که حد نداه!!!!

تا وقتی سفارشامونو بیارن ما 12 تا آهنگ و از هر کدوم حداکثر 2 دقیقه گوش کردیم!!

من کم کم داشت هیولای درونم بیدار میشد!!

 باور کنید میخواستم از همون جا کیفمو پرت کنم طرفش....

این عصبانیت باعث شد تا تمام آداب و رسوم رو فراموش کنم!!!!

وقتی سفارشات رو اوردن هر کدوم یه رنگ بود!!.. 4 رنگ متمایز!

ما 5 دقیقه داشتیم با هم سر رنگاش دعوا میکردیم....

چند دقیقه بعد یک زوج جوان اومدن پشت سر ما نشستن!!(از این برادر خواهراااا)

پسره یه نگاه به منو کرد.... بعد با یه صدای بسیار بلند به اون فرد با عظمت گفت... علــــــــــــــــــــی این آیس تی چیه؟؟!!

خوب فقط لازم بود یه کم فکر کنه!!! تازه نکنه ی جالبترشم اینه که احتمالا از خواهرش که روبه روش نشسته بود هم پرسیده بوده!

خلاصه علی اومد و تقریبا نصف منو رو واسشون توضیح داد...

یه سری اتفاقات دیگه هم افتاد که این دفه همون وجدان وبلاگ نویسیم نمیزاره بنویسمش!

فقط من وقتی از اونجا اومدم بیرون به شیدا توصیه کردم دیگه اون ورا آفتابی نشه!!

وقتی اومدیم بیرون فهمیدیم شیوا تقریبا از همه ی حرفایی که بین هر کسی که اونجا بود رد و بدل شده بود اطلاع داره!!!

مخصوصا خواهر برادری که پشتمون بودن!!

شیوا جای گوش ماهواره داره!!!

همینجوری که قدم میزدیم... رسیدیم به یکی از این نمایشگاه های کتاب موقتی!

من 2 بار نزدیک بود بیفتم زمین!!!

باز هم به شیدا توصیه کردم دیگه اونجا هم نره دیگه!(میدونید خوبیش چی بود؟ این بود که  هـــــیچ کس من و نغمه رو نمی شناخت!)

بعد رفتیم پاساژ .... اول میخواستیم فقط بریم واسه look shaping .....

اما به نظرتون تونستیم؟!!! معلومه که نه!

** من الان چند وقته دنبال دندون دراکولا میگردم! تو پاساژ از یه اسباب بازی فروشی پرسیدم....

-آقا دندون دراکولا دارید؟!

طرف یه نگاه به من کرد و گفت؟!

ــ ــ واسه علوم میخواید؟

ــ  علوم؟؟ نه!!

ــ ــ داشتم اما تموم شد...

ــ ممنون!**

آخه من دندون دراکولا رو وسط تابستون واسه علوم میخوام!!!!

یه دفه تصمیم گرفتیم بریم 4 تا گوشواره هم شکل و هم رنگ بگیریم واسه 4تامون!

رفتیم تو یه مغازه....

اول با اعتماد به نفس کامل رفتیم طرف بدلیجات استیلش!(رفتیم فقط نگاه کنیماااا)

طرف با خونسردی کامل همه ی قیمتا رو 2 برابر کرده بود!

ما هم رفتیم طرف گوشواره های فانتزیه غیر استیلش!!

به عبارتی 1 ساعت اونجا جر و بحث کردیم تا بالاخره یکیش که بد نبود و انتخاب کردیم!

یارو فروشندهه کم مونده بود گریه کنه که جون مادرتون انتخاب کنید دیگه...

200 تا گوشواره انتخاب کردیم اما تقصیر خودش بود که فقط 3 تا داشت از همشون!

ولی جدی خیلی اذیتش کردیم بی نوا، رو! آخـــــی دلم سوخت!!!

وقتی اومدیم خونه... خواستیم خودمونو شبیه خون آشاما کنیم!!

شیدا به عنوان گریمور دست به کار شد!! من و نغمه که به درجه ی خون آشام شدن رسیدیم صدامون کردن واسه شام و من به شخصه تمام مدت شام سر به زیر و آروم نشسته بودم!!!

بعدشم رفتـــــــــــیم کلی عکس گرفتیم!!!

خیلی خوش گذشت!!

و آخر شب هم از خستگی زیاد دیگه نشد فیلم ببینیم و خوابیدیم!


پ.ن1: شیوا  میگه تو کافی شاپ اون برادر پشت سرمون درباره 40 تا دختر حرف زد و شیوا هر لحظه منتظر بوده که خواهرش سرشو ببره اما خواهر گلش هیچی بهش نگفته!!! من که فکر کنم یه برنامه ی بدتر واسه برادرش ریخته بوده! شما چطور؟

پ.ن2: تو اون نمایشگاهه یه کتاب برداشتم روش نوشته بود "از خنده منفجر شوید" بازش کردم تا منفجر شم... یه نمونه از لطیفه هاشو میگم براتون: معلمی به سرعت به طرف خانه اش میدوید... دوستش ازش پرسید : چی شده؟ گفت: برای زنم یه جفت کفش خریدم!دوستش گفت: خوب این که دویدن نداره! گفت: آخه می ترسم اگه ندوم تا برسم به خانه مدلش عوض شده باشه و من توانایی خرید کفش دیگه ای رو ندارم!!!! ----- من به گریه افتادم!------

پ.ن3: من به شخصه تا حالا انقدر یه فروشنده رو انقدر اذیت نکرده بودم.... اما واقعا کیف داد!!

پ.ن4:زیاد نظر بزاریدااااا

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 13:49 ] [ نگار ]
سلام به همه

 

صدای منو از مرکز کرج میشنوید (گر چه کلا صدایی نمیشنوید).

یه روز همه ی فامیل دور هم جمع شدند و تصمیم  گرفتند که بریم مسافرت!

اول قرار بود بریم مشهد...

بعدش قرار شد بریم شمال....

بعد گفتن که یه صبح تا عصر بریم نمک آبرود....

اما آخر قرار شد بریم طالقان...

تصمیم گرفته شد و ما از مامان پرسیدیم که کی میریم طالقان؟گفت فعلا که نمیتونیم شاید یکی دو ماه دیگه.فردا صبحش مامان بیدارمون کردو گفت وسایلاتونو جمع کنین فردا میخوایم بریم طالقان.(نکته: همه ی تصمیم گیریا تو خانواده ی ما به همین صورت انجام میشه)

امروز میخوام خاطره ی طالقانو براتون بگم....

خاله شهین اینا تا شب 100 بار گفتن ما میایم...نمیایم....حالا میایم....شاید نیایم....میایم میریم... و در نهایت میایم.رایا اینا شبو خونه ی ما خوابیدن.صبح خیلی خیلی خیلی خیلی زود راه افتادیم.رایا از وقتی راه افتادیم تا وقتی رسیدیم داشت سوسن خانومو میخوند.خلاصه رسیدیم به جای قراربا دایی اینا.

خاله شهین اینا خونشون با محل قرار 5دقیقه فاصله داره ولی نیم ساعت تو راه بودن.از شانس بدما مینا و ویدا دوتاشون اومده بودن.این یعنی نمیشد تنهایی گیرشون اورد و حالشونو گرفت چون یه دقیقم همدیگه رو تنها نمیذارن.

قرار بود بریم  یه اردوگاه که از طرف اموزش و پرورش برای دو روز بهمون اجازه داده بودن اونجا بمونیم. کلی پول دادیمااا البته اینا که واسه ما مرفه ها چیزی نیست اما گفتم بدونید که مفتی نبودااا!

همه چی روبراه بود تا وقتی که فهمیدیم اردوگاه رو قله ی کوهه.وقتی رسیدیم اونجا ماشینامون به یه تیکه اهن بی خاصیت تبدیل شده بود.البته در جریان هستید که ماشین دایی محسن اینا از همون اول یه تیکه اهن بی خاصیت بود.

وقتی رسیدیم  طبق رسم قدیمی خودمون هر کدوم یه لگد نثار ماشین دایی محسن کردیم.تازه در نهایت خباثت حتی به مینا و ویدا سلامم نکردیم و یه لحظم با خودمون فکر نکردیم که ممکنه کارمون یه ذره بی ادبانه باشه.

وقتی رسیدیم اونجا رایا خواب بود.یکی دو ساعت بعد بیدار شد مینا رفت رو بالشش خوابید.بعد از یه ربع صدای جیغ رایا رو شنیدیم.رفتیم ببینیم چی شده که دیدیم رایا وسط اتاق وایساده و داره داد میزنه:بالشــــــــــــــــــــمو بـــــــــــــــــــــده .

مینا وحشت زده از خواب پرید و گفت خب بیا بگیر عزیزم چرا داد میزنی؟ تا حالا چهره ی مینا رو اینجوری ندیده بودیم.انگار باورش نشده بود که جلوی یه دختر کوچولو کم اورده.در این لحظه فهمیدیم که رایا میتونه به یکی از افراد تاثیر گذار شنگو تبدیل بشه.

بعدش که رایا بالششو از مینا گرفت با همون اخم همیشگی به مینا گفت:

دوسیت ندارم.... ندارم ندارم ندارم .... من دوسیت ندارم.... برو ....

رایا وقتی یه جمله رو میگه... سوزنش گیر میکنه هی همون و میگه ...

پدر مینا رو دراورد...

  بعد از ظهر همون روز دایی محسن و رایا اینا برگشتن خونشون ما با ناراحتی بهشون نگاه کردیمو وقتی که کاملا دور شدن

دیگه نتونستیم خوشحالیمونو مخفی کنیم و همه با هم پریدیم بالا و جیغ زدیم!!

مامان اینا اینجوری بودن=»

با خوشحالی رفتیم رودخونه، ما اول هیچ کدوممون نمیخواستیم خیس شیم اصلا!

اما تا به خودمون اومدیم دیدیم وسط آبیم و داریم وحشیانه رو همدیگه آب میپاشیم!!!

وقتی عمق آب به زانومون رسیده بود شیدا جیغ میزد که : الان غـــــــــــــــــــــــــــــــــرق می شــــــــــیم!!!؟؟؟

با یه توطئه اومدیم رو بابای نگار آب بریزیم.... بابای نگار یه طرفی وایساده بود تا فقط یه طرفش خیس شه!

تو این بین یهو ما دیدیم نگار دست به کمر وایساده و داره با خشم شیدا رو نگاه میکنه!

شیدا چشاشو باز کرد گفت چیه؟ نگارم گفت : ببین شیدا باید رو بابای من آب بریزی نه رو من اینو درک میکنی عزیزم!؟

میدونید جریان چی بود؟ شیدا چشاشو بسته بود هی آب میپاشید و از قضا نگار جلوش بود نه باباش!

خلاصه خیس و داغون با هزار بدبختی رفتیم ویلامون...

از اینم میگذریم که 100000 دفعه هم گم شدیم!

فرداش خواستیم بریم آبشار و  ببینیم!

با ماشین فقط 1 ساعت داشتیم میپیچیدیم!

تا بالاخره رسیدیم...  بهمون گفتن آبشار از اینجا 300 متر اونور تره.... پیاده برین!

یادمه 2 ساعت داشتیم راه میرفتیم (سر بالایی با شیب 90 درجه) و هنوز 300 متر نشده بود...

رفتیم بالای بالا گفتن خــــــــــــــب حالا از اینجا 200 متر برین پایین میرسید!

تو کوهی که یه طرفش سنگ بود یه طرفش پرتگاه!!

تازه نگارم صندل پوشیده بود.... نغمه هم از این کفشای عروسکی....

من و نگار و نغمه مثل 3 تا شیر دختر رفتیم پایین! از توضیحات درباره شیدا معذوریم!

رسیدیم و با یه بدبختی مضاعف هم رفتیم بالا و برگشتنی یه بارم راه و گم کردیم!

خلاصه خســـــــــــــته و له شده نشستیم تو ماشین...

تو راه یه جا نگه داشتیم یهو چشامونو باز کردیم دیدیم نگار، نوشین و از ماشین پیاده کرده خودش نشسته تو ماشین ما...

نغمه اینجوری بود=»

از اونجایی که هیچ کس ما رو نمیشناخت نگار پیشنهاد داد هر کی رد میشه واسش یه ژستی بگیریم...

دیگه نمیدونم مردم دربارمون چی فکر میکردن!!

و کارای دیگه که باز هم از توضیحاتش معذوریم( از رو خجالت)

وقتی برگشتیم وسطی بازی کردیم.... یه تیم من و شیدا و نغمه و نگار بودیم .... یه تیم دیگه خاله و شوهر خاله و دایی(بابای فرشاد)

و ما بازی رو واگذار کردیم!!! هیچ کس دایی رو نمیتونه شکست بده.... باور کنید!

بعدشم کلی آواز خوندیم و کیف کردیم و حرف زدیم و تخمه خوردیم!

تا 3 صبح هم بیدار بودیم و برگشتیم خونه....


پ.ن 1: فرشاد به مامانش گفته بود که من اونجا نمیام آخه هیچ هم زبونی ندارم... هیچ کس تحویلم نمی گیره... هیشکی من و دوست نداره... نه این عادلانه نیست... (و ما تمام مدت با خوشحالی فکر میکردیم رفته خودکشی کرده!! اما رفته بود ارم)

پ.ن 2: تمام مدت ما داشتیم به مینا و ویدا بی محلی میکردیم اما جالبش اینجاس که اونا فکر میکردن که اونا دارن به ما اهمیت نمیدن!( این و نگار گفت الان با دستور زبان مخصوص خودش)

پ.ن3: این پست و من و نگار و نغمه نوشتیم.... از ذکر کردن نام شیدا معذوریم!

پ.ن4: ما تا چند روز( تا وقتی قدرت داشته باشیم!) اومدیم خونه ی خاله بمونیم( اینو نغمه گفته)

از اتاق فرمان اشاره میکنند که وقت برنامه ی ما به پایان رسیده! تا روزی دگر.... دختر خاله هایی دگر.... شما را به ایزد منان میسپاریم...

با تشکر..........

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 13:27 ] [ نگار ]

سلام سلام به همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

میدونم خیلی دلتون واسم تنگیده بود!!

امروز میخوام یه سری خاطراتی رو بگم تا درک کنید که خواهرای بزرگتر (من و شیدا) از دست خواهرای کوچکتر(نغمه و شیوا) چـــــــــــــــــــــــــــــــــی میکشن!!!

یه روز نغمه اون موقع ها که خیلی کوچولو بود، حدودا یه 5-6 ساش بود یا شایدم 6-7 سال! منم 5 سال بزرگتر بودم دیگه...

نزدیک روز مادر شد.

میدونید....

 من که از همون موقع ها هیچ وقته خدا پول نداشتم واسه همین حدود یه هفته با نغمه حرف زدم که

"خواهر عزیزم بیا پولامونو بزاریم رو هم و با هم یه کادو واسه مامان بخریم"

(در این موارد همیشه نغمه میشه خواهر عزیزم!!!)

خلاصه بعد از یه هفته حرف زدن! بالاخره نغمه راضی شد،

پولاشو داد به من و من رفتم کادوی  مورد نظرمونو واسه مامان خریدم,

قشنگ کادوش کردم و با یه کارت تبریک که چسبوندم روش کامل شد.

روز مادر شد و من و نغمه با هم رفتیم و به مامان کادوشو دادیم

مامانم کلی خوشحال شد ازمون تشکر کرد و اینا...

اما یهو همه چشمشون به نغمه افتاد که رفته بود یه گوشه نشسته بود!!

عروسکش و بغل کرده بود و همچین بغض کرده بود که بیا و ببین!!!!!!

مامان گفت "نغمه چـــــــــــی شده ؟؟؟؟"

یهو نغمه سرشو بلند کرد و چشاش شد پر اشک و گفت "هیــــــــــچی!!!!!"

مامان گفت "ااا بگو ببینم چی شده خوب"

یهو نغمه زد زیر گریه و همون جور که گریه میکرد گفت ....

همه ی پولام و دادم واسه شما جایزه خریدم.... دیگه پولام تموم شــــــــــــــــــــــد....حالا دیگه پول ندارم!!!
من دقیقا اینجوری بودم!! =>

آخه نغمه هنوز پول داشت تو قلکش اما من یه قرونم نداشتم؛

با اجازتون باید بگم که مامان مجبور شد سهم نغمه رو بهش پس بده تا این بچه آروم شه!!!!

حالا دیگه کسی نمی تونه بگه که نغمه خبیث نیست!!

حالا شـــــیوا(واو شنگو!)

این و قبلا شیدا واسم تعریف کرده هااااا

دوباره یه روز،روز مادر بود و شیوا خیلی خیلی خیلی کوچیک بود....

همون حدودای 5-6 سالش بود...

شیوا بچه که بود هر اتفاقی که می افتاد و در عرض 3 ثانیه به خاله گزارش میداد!!

(البته هممون تو این سن اینجوری بودیـــــــــــما...... حتی شما دوست عزیز!)

واسه همین شریک کردنش تو کارای مخفیانه واقعا خطری بــــــــــــود!!

نوشین و شیدا به همراه شیوا میرن واسه خالم یه کادو بخرن....

چون همشون کوچولو بودن شوهر خالمم باهاشون میره...

بعد از فکر کردن زیاد تصمیم میگیرن که یه عطر یا ادکلن واسه خاله بخرن!

خلاصه میگیرن و میان خونه....

اون روز تا شب نوشین و شیدا داشتن رو شیوا کار میکردن که" شیوا جونم؛ خواهر جونم؛ نری به مامان بگیــــــــااااا"

شیوا هم هر دفــــه میگفت که " نـــــــــــه خیالتون راحته راحت، نمیـــــــــــگم"

اون شب با هر بدبختی ای که بود میگذره و شیوا هیچی نمیگه...

فردا صبحش, سر صبحونه, وقتی دیگه شیدا و نوشین مطمئن میشن که دیگه شیوا هیچی نمیگه....

تو همین لحظه یهو شیوا میگه...

" اه ه ه  مامان ، دیروز هی بابا به آقاهه میگفت که واسه این ادکلنه تخفیف بده،هی آقاهه گوش نمی کرد، اعصاب من و خورد کرد هی"

شیدا و نوشین اینجوری بودن=>

خالم با تعجب گفت" دیروز؟؟؟؟ مگه شما دیروز رفتید خرید؟ کی؟؟؟"

بعد نوشینم گفت نه مامان تو خواب دیده مگه نه شیوا؟

شیوا: نه بابا مگه نرفتیم تو اون مغازه هه؟ تو هم بودی ... یادت نیست؟

بعد که شیدا یکی میزنه روی پای شیوا, شیوا میفهمه و میگه

"آهااااا آره ه ه ه ه تو خواب دیدم یادم رفته بود"

خاله هم که دیگه فهمیده بوده اما به روی خودش نمیاره و همه چی تموم میشه...

(آخی دیشب زنگ زدم کلی با شیوا حرف زدیم و خندیدیم! حالا کلی عذاب وجدان پیدا کردم!!! اما اشکال نداره چون بالاخره منم یه خواهر بزرگترم)

 

هه هه هه

همین الان نغمه دید دارم چی مینویسم و میخواد تلافی کنه پس منم بهش میگم که خواهر عزیزم دفتر سوتی های منو باز کن و یکیشو بگو تا شاد شی

 

بلــــــــــــــــــــــــــــــــــه سوتی رسید....

نامرد گشت گشت بدترین سوتی عمرمو گفت!!!

حالا هم مثل شمر وایساده بالا سرم و داره مجبورم میکنه که بنویسمش...

یه روزی از روزای تابستون که من حدودا 9-10 سالم بود...

فکر کنم بابا بزرگم اینا داشتن از مکه میومدن!!
اگه اشتباه نکنم قبل دعوای من و فرشاد بود.... همون که قبلا واستون نوشتن!!!

خلاصه من و شیدا و شیوا و نغمه و فرشاد و بابای فرشاد و دایی بزرگم، هممون تو پذیرایی نشسته بودیم...

یهو من به دایی بزرگم گفتم " دایی دایی، وقتی نغمه بچه بود شما بغلش کردید و یه عکس باهاش گرفتید"

خوب من این جمله رو با خنده و لحن بچه گانه و همچین یه کوچولو لوسانه گفتم!!(در ضمن یه کلاه دخترونه که با لباسمم ست بود هم دستم بود و من همش هی میچرخوندمش!!)

من 9 سالم بود خـــــــــــــــــــوب.....

داییم یهو گیر داد که نه این نشد پاشو وایسا!!!

برو اونجا وایسا....

کلاهتو دو دستی بگیر و بگو که " دایی جان من توی این لحظه یک خاطره از شما به ذهنم رسید؛ وقتی نغمه کودک بود شما بغلش کردید و یه عکس ازش دارید. متشکرم" !!!!!!!!

فکر کنید من اینجوری حرف بزنم!!!!! اونم من!!! اولش فکر کردم دایی شوخی میکنه خندیدم و خواستم بشینم سر جام اما دایی کاملا جدی بود و میگفت که تا این کار و نکنم نمیزاره برم!!

منم وایسادم هر دفه یه تیکشو نمیگفتم و میخواستم در برم...

وای خیلی وحشتناک بود!!

شیدا و شیوا و نغمه و بابای فرشاد همشون داشتن غش میکردن از خنده!!! بدتر از همه هم فرشاد بود!! پخش شده بود رو زمین و داشت از خنده میمرد!!

اما دایی بزرگم کاملا جدی بود!!

یهو من عصبا نی شدم و گفتم اه ه ه ه چون این هست من نمیتونم بگم!!

داییم گفت کی؟ با عصبانیت گفتم فرشــــــــــــاد

حالا من انتظار داشتم با یه لگد بیرونش کنن اما داییم گفت که فرشاد جان گوشاتو بگیر چشاتم ببند!

همیـــــــــــن!!!

اونم فقط تا 5 دقیقه که داییم حواسش بود این کار و کرد!

نشون به اون نشون که یک ساعت من تقلا کردم و آخر سر گفتم :

دایی جان یه خاطره دارم من از شما اونم اینه که وقتی شما کوچیک بودید نغمه شما رو بغل کرد و باهاتون عکس گرفت!!!

با این حرف همه پخش شدن رو زمین و از خنده ریسه رفتن!!!

داییمم گفت برو دایی اصلا نمیخواد بگی

به خدا از عمد نگفتماااا یهویی نمیدونم چی شد!!!

منم که از فرط عصبانیت و خجالت!!! کاملا داغ کرده بودم دوییدم و رفتم بیرون!

تا ناهار کسی من و ندید!

وای خیلی بد بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود!!!!

آره دیگه اینم گفتم نغمه شاد شه!

میخواییم یه پست کامل از سوتی های شیدا بنویسیم!!!

ها ها ها ها ها

احتمالا پست بعد!

نظر بزاریدااااا

راستی یه بازی هم تو ادامه مطالب هست (از ساناز)اگه خواستید برید ببینید....

ساناز و میلاد و آتنا و رضا و سجاد حتما برن

یه جورایی دعوتن!

البته همه دعوتناااا

اما باید 5 تا انتخاب میشدن دیگه 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 16:17 ] [ نگار ]

یکی بود یکی نبود

یه دختر بچه ی کوچولو و خوشگل به اسم نوشــــین تو یه خونه ی قشنگ زندگی میکرد...

این دختر بچه 2 تا خواهر کوچولوتر از خودش داشت و خیلی هم دوسشون داشت...

یکی از این  روزای آفتابی نوشین رفت مدرسه...

اون کلاس دوم بود و اون روز دیکته داشتن...

نوشین شب قبلش حسابــــــــــــــی تمرین کرده بود و درس خونده بود!

خلاصه معلم اومد و به دانش آموزاش دیکته گفت....

و بعدم دفتراشون و جمع کرد و همون جا تو کلاس اونا رو صحیح کرد...

ساعت 11.30 بعد از تعطیل شدن مدرسه تو خیابون یه دختر بچه با روپوش مدرسه شاد و خوشحال،لی لی کنان می دویید طرف خونشون!!

انقدر خوشحال بود که حد نداشت!!

وقتی رسید, همون جا تو کوچه شروع کرد به داد زدن :!!

مـــــــــــامـــــــــان

مـــــــــــامـــــــــان

مـــــــــــامـــــــــان

...

مامان نوشین با عجله رفت پشت پنجره ببینه چی شده!

همین که  نوشین مامانشو دید گفت : مامان دیکته 20  شدم!!!

مامان نوشین با تعجب گفت : آفرین دخترم حالا بدو بیا تو!

خلاصه نوشین اون سال رو با معدل 20 رد کرد

سال بعدش یه روز دوباره ساعت 11.30 نوشین اومد خونـــــــه اما همونجا جلو در نشست و شروع کرد به گریه کردن!!!!

عموشم خونشون بود, نوشین مثل ابر بهار گریه میکرد!!!

هی عموش,مامانش,باباش,خواهراش میگفتن آخه چی شده... هیچی نمیگفت!!

بعد از نیم ساعت که خوب گریه کرد,گفت امروز دیکته مو 19 شدم!!!

و همه اینجوری شدن!

خلاصه نوشین اون سال رو هم با معدل 20 رد کرد و بزرگ و بزرگتر شد!!

رفت دبیرستان.... دیپلم گرفت.... رفت دانشگاه....

فوق دیپلم....

لیسانس........

فوق لیسانس......

همشم با معدل الف از بهترین دانشگاه های تهران اونم دولتی فارق التحصیل شدااا

هر جا هم اسم کنکور میومد می پرید میرفت امتحان میداد

و باعث افتخار کل خانوادش شد..

قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونش نرسید...

بالا رفتیم دوغ بود.....

پایین اومدیم ماست بود....

قصه ی ما راست بود!!!

آره راست بود چون نوشین یکی از بهترین ماموران مخفی شنگو ست!

و خواهر شیدا و شیواست!!

و دختر خاله ی عزیز من و نغمه ست!!

و ما هر سال این تاریخ و جشن میگیریم تا بهش بگـــــــــــیم که

نوشــــــــــــــــیــــن

خــــــــــــــــــــــــــــــــیلی دوست داریـــــــــــــــــم

تولــــــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــارک عزیزم

 

و واسش کیک میگیریم

 

بعد همشو خودمون میخوریم!!

واسه همه کیک هستـــــــــــــــــــــــــــا

سریع بیاید تا شیدا همشو نخورده!!!

وگرنه بعدش من هیچ شکایتی رو قبول  نمیکنمــــــــــــــــا

تولدت مبارک نوشین جونم

امیدوارم که مثل همیشه موفق باشـــــــــــــــــــــــــــــی


حالا دیگه  کادوهاتو باهام نصف کن 

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 16:24 ] [ نگار ]

سلام به همه ی کسایی که دخترخاله ها رو دوست دارن.

بالاخره امتحانام تموم شد و من فرصت پیدا کردم تا یه پست بذارم.

راستی، چند روز دیگه نگار کنکور داره، واسش دعا کنید تا امتحانشو خوب بده. حالا اگرم حوصله نداشتین واسش دعا نکنید. به هر حال موضوع زیاد مهمی نیست.

نگار و نغمه از دیشب تا حالا همش واسم مزاحمت ایجاد می کنن و ازم می خوان که یه پست بذارم. آخه نیست که خودشون قشنگ نمی نویسن، واسه همین همش آویزون من می شن. نمونش همین پست قبلی!

خیله خوب، حالا یه خلاصه از اخبار فامیل می گم:

مینا روز به روز چاق تر میشه. رایا تازه از دبی برگشته و طبق آخرین اخبار واصله از سازمان جاسوسی شنگو ( نغمه ) ، در طی مسافرت تکامل پیدا کرده و به یک گونه ی جدید از نوزادان درّنده تبدیل شده.

 فرشاد هنوز به باشگاه بدن سازی میره و امروز فهمیدم که می خواد خال کوبی کنه! تازه جالبش اینجاست که صبح تا شب ادعا می کنه که به راه راست برگشته و دوران جاهلی دیگه واسش تموم شده! ولی باور کنید من از همون اول به همه گفتم که حرف مفت می زنه.

امتحانای شیوا هم تا چند روز دیگه تموم میشه.

 نغمه هم برنامه داره که واسه ی تابستون نقاشی رو ادامه بده.  از اونجایی که فعلا  با نغمه در صلح به سر می برم، باید بگم که نغمه یک نقاش فوق الاده است! حالا اگه بعدا باهاش دعوام شد، این قسمت متن رو پاک می کنم.

 نگار هم طبق معمول داره خرخونی میکنه! (اینو گفتم، چوم دیشب از بس sms داد و زنگ زد، نذاششت بخوابم.) منم که یا سر کارم، یا به خاطر بیست و پنج صدم دم در اتاق استادام بست می شینم.

ظاهرا شیوا به موضوع این پست علاقه مند شده، از اینجا به بعد رو من و شیوا با هم می نویسیم.

به "و" شنگو بیشتر توجه کنید.

راستی، چند روز پیش مامان و بابام با هم رفتن گردش و ما سه تا رو، تو خونه تنها گذاشتن. ما هم سریع زنگ زدیم فست فود سر کوچه و 2 تا پیتزا سفارش دادیم و  نوشین بیچاره رو سیزده هزار تومن پیاده کردیم. البته می دونی که، این پولا واسه ما مرفه های بی درد چیزی نیست! قبل از اینکه مامان و بابا برگردن، تمام آثار جرم رو با دقت پاک سازی کردیم. مثلا اضافه ی نوشابه رو  با ظرافت تمام توی کمد نوشین، پشت لباساش جاسازی کردیم. یا باقی مونده ی پیتزا رو توی جعبه ی مخصوص CD قایم کردیم. تازه هزارتا کار خلاف دیگه هم کردیم که از اشاره کردن به آن ها معذوریم... اینم بگم، از اونجا که نوشین عادت به دروغ گفتن نداره، اگه دیر رسیده بودیم، کل ماجرا رو لو داده بود.

یه خبر داغ:

FAMILY  BUSINESS

قراره در آینده ای مبهم و نا معلوم، افراد خانواده شامل همه به جز ... اگه گفتی کی؟ ...

مطئنا خاله شهین؛ شروع به ساخت و ساز کنیم. حالا اگر دوست داری قبل از اینکه پولدار بشیم، بیا ازمون امضا بگیر، چون بعدا دیگه تحویل نمی گیریم.

از اینا که بگذریم؛ دو هفته پیش رفتیم باغ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  بــــــــــــــازم بـــــــــــــــاغ!

حالا بگو با کی؟!

مطمئنا خاله شهین اینا!

اما نگران نباشید...

درست چند لحظه قبل از شروع حرکت، نگار با چهره ی بشاش و خندان و خبیث همیشگی،  در ماشین ما رو باز کرد و خودشو به زور کنار ما جا کرد. و این یعنی یک خبر خوب.

امروز میــــــــــــــنا تنهــــــــــــــــاست!

در این لحظه سیل افکار شیطانی به ذهن ما خطور کرد. از خوردن نهار مینا در خفا، تا پرت کردنش از روی تاب و در سطوح پیشرفته، پنچر کردن، خط انداختن و شکستن شیشه های ماشین جدید دایی محسن ( بابا ی مینا ).

خلاصه نبرد خونین آغاز شد، و حدس بزن کی نتیجه رو واگذار کرد ...

مطمئنا مینا!

همون طور که می دونید، چند روز پیش روز پدر بود و ما رفتیم خونه ی مامانی (=مامان بزرگ) و آقا(=بابا بزرگ) .

روز پــــــدر

Battle:    SHENGO   vs.   Evil

قبل از انکه وارد میدان نبرد بشیم، نگار با چهره ی بشاش و خندان و خبیث همیشگی، در خونه رو باز کرد، خودشو تو بغل ما جا کرد، و این یعنی همون خبر خوش قبلی.آره دوباره مینا تنها بود

 به این ترتیب، برای شروع، هر کدام یکی یک لگد جانانه نثار ماشین جدید دایی محسن کردیم. ( کلا ما با ماشین جدید دایی محسن خصومت داریم )

طبق معمول، هر کسی سر پست خودش رفت. یعنی گروه به چهار عامل جاسوسی، تحت نظارت جاسوس بزرگ (نغمه) تقسیم شد.

با کوشش شیدا، جدیدترین خبرها راجع به فرشاد و نامزدش بدست اومد.

شیوا اطلاعاتی در باره ی دایی بهروز گزارش داد.

نگار کلّا چیز به درد بخوری پیدا نکرد.

و در نهایت بزرگترین موفقیت شنگو در اون شب حاصل شد:

مینا ظرفا رو شست.

چون درست در لحظه ی ظرف شستن ما همه به صورت بسیار مشکوک، گم و گور شدیم.

و سرانجام آن شب به یاد ماندنی پایان یافت.

خبر دیگه اینکه؛ 16 تیر تولد نوشینه، و ما اصــــــلا... پول ... نداریم.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1: نوشین پول پیتزا رو از حلقوممون کشید بیرون.

پ.ن2: دایی محسن ماشینشو فروخت و یه ماشین جدید دیگه خرید.

پ.ن3: تصمیم داریم، ماشین جدید دایی محسن رو طوری اوراق کنیم که دیگه قابل فروش نباشه.

پ.ن4: برنامتون واسه تابستون چیه؟

         ما که قراره فیلم ببینیم، بریم باغ و پاستل و دلستر لیمویی بخوریم.

 

[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 5:19 ] [ نگار ]
خوب سلام...

خوبید؟؟!!!!......

چه خبر؟؟؟!!!

اگه گفتید امروز چه روزیه؟

یعنی دیروز

آفرین تولده

تولد کــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ش.....................ی.........................د.......................ا!!!!!!!!!!!

این پست و میخوام خالص عکس بزارم

خوب آماده اید؟؟؟؟؟

۱.......

۲..............

۳........................

و .....

یادته؟؟.....

یا حتی.....

اون روزایی که میرفتی واسه یه لقمه نون حلال......

که نتونستی و مجبور شدی بری یه باند بزنی......

و تونستی از این راه یه زندگی نسبتا راحتی واسه خودت بسازی.......

اما بعدش ورشکست شدی.....

همون روزایی که آرزوت شده بود ورود به گروه شنگو....

و وقتی بهت گفتیم تو آزمون ورودی قبول شدی تا یک ساعت همینجوری مونده بودی....

آره من این جریانا رو ......

تقی و نقی هم همینطور.......

و حتی گشتاسپ!!!....

و حالا امروز تولدته.....

و ما رفتیم واسه خودمون این کیک و خریدیم  تا بخوریم و لذت ببریم.....

چرا گفتم واسه خودمون؟؟؟؟

واضحه چون قرار نیست بهت کیک بدیم دیگه...

چرا ؟؟؟؟؟ بازم مشخصه چون چاق میشی !!!! این عکستو که یادته؟؟؟؟؟؟!!!!!!

تولدت مبارک شیدای عریزم....

امیدوارم همیشه همه ی لحظه هات پر از شادی و نشاط باشه و امیدوارم که یاد بگیری چطوری گوجه سبز بخوری.....

همیشه دوست داریم....

تولدت هپـــــــــــی مپــــــــــــــــی


ابر و باد و مه خورشید و فلک در کار بودند تا نذارن من این پستو بزارمــــــــــــــــــــا

[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 10:52 ] [ نگار ]

بعد از یک قرن!!! ســـــــــــــــــــــلام

قبل از هر چیز باید به خاطر این غیبت طولانی بهتون یه توضیحاتی بدیم!!

اول از همه خوب امتحان بود دیگه....

بعدشم من گفته بودم یا شیوا یا شیدا باید این پست و بذارن که اونا هم اصلا روی من و زمین ننداختن!!!!

دیگه منم با نغمه قراره این پستو بذاریم....

بگذریم......

این برمیگرده به دوران طلایی نوروز!!( به قول قلم چی!)

تو شور عید دیدنیـــــــــــــــا

همه ی ما سرمون گرم خونه این و اون رفتن و جمع کردن عیدی بود...

و تقریبا هر روز ما شیدا و شیوا رو میدیدیم!

اما خوب طبق سنت اونا هم واسه عید دیدنی باید میومدن خونه ما دیگه....

یه شب که اونا اومدن خونه ما

پشت سرشونم رایا اینا اومدن!!!!

و نیم ساعت بعدم داییم اینا با فرشاد اومدن!!!( میدونید که ما شنگوها فرشاد و جزء خانواده ی داییم نمیدونیم کلا جزء هیچی نمیدونیم!)

 دیگه ببینید خونه ما چه وضعی بود!!

جممون کاملا جمع بود....

ما و شیدا و شیوا رفتیم تو اتاق من و کلی باهم توطئه چیدیم تا طی یک عملیات ناگهانی فرشاد و پوردش  کنیم بره هوا!!

البته یه اتفاقی هم افتاده بود و همه ی ما کاملا شاکی شده بودیم از دست همه!!

واسه همین دقیقا مثل یه مخزن باروت بودیم

و منتظر یه جرقه!!!!

ما که داشتیم حرف میزدیم

تا به جای حساس میرسید رایا میومد تو اتاق و پشت سرشم دایی!!!

در و قفل کردیم اما رایا پشت در انواع جیغ های بنفش، صورتی، سفید، هفت رنگ، نابود کننده، مسموم کننده و غیره رو میکشید و دایی کاملا درمونده می گفت :بچه ها تروخدا در و باز کنید!! خواهش میکنم!!

آخر سر نشد دیگه و مجبور می شدیم در و باز کنیم!!

با جرقه ی رایا هم نمیشد منفجر شد که!!!

خطری بود!!

واسه همین رفتیم تو پذیرایی اما از هیچ کس رفتار ناشایستی سر نزد!!

ما هم کاملا عصبانی یهو ایده دادیم بریم خونه خاله اینا یعنی شیدا و شیوا اینا

تا هم منفجر شیم.....

و هم یه نقشه ی درست و حسابی واسه فرشاد و مینا  و ویدا بکشیم.....

فکر کن.... میزبان بره خونه مهمان!!!!

نغمه رو فرستادیم به مامان بره بگه.....

چون این یکی از تخصص های نغمه ست!

نغمه رفت گفت مامان ما بریم خونه خاله اینا؟؟؟

مامان: نـــــــــــــــــه

نغمه: بچه ها  لباس بپوشید میریم!

خلاصه آخر سر من و نغمه با خاله اینا رفتیم خونشون و مهمونا رو با مامان اینا تنها گذاشتیم!

وقتی رسیدیم اول گفتیم تا صبح فیلم ببینیم

حتی فیلمم انتخاب کردیم

اما بعدش یادمون افتاد باید منفجر شیم و با اجازتون تا 6 صبح یه بند درباره تک تک اعضای فامیل حرف زدیم....

تازه نذاشتیم خاله هم بخوابه!!!!

ساعت 7 صبحونه خوردیم و مثلا رفتیم بخوابیم!!!

اما بازمم خوابمون نمی برد...

هرچی هم فکر کردیم دیدیم دیگه حرفی واسه گفتن درباره اعضای فامیل نیست...

خواب کم کم داشت بر ما غلبه میکرد که ناگهان شیدا ایده داد که بریم تمرین کنیم که فردا که همه اومدن واسه عید دیدنی خونه ما با فرشاد و مینا ویدا چطوری رفتار کنـــــــــــــــیم ....

به عبارتی تمرین برای له کردن!!!!

واقعا میگم که سخت بود!!!

مخصوصا واسه من!!!

مثلا یکیمون فرشاد می شدیم و  یه چیز خنده دار میگفتیم و بقیه اعضای گروه شنگو حق خندیدن نداشتن!!!

یا دوتامون مینا و ویدا میشدیم و اون 2 تای دیگه باید ما رو له میکردن!

یا ....

تمــــــــــــــــــــــــام حالت های موجود رو بررسی کردیم!

و واسه هر حالتی خودمون رو آماده کردیم....

کاملا آماده  و مجهز واسه اون روز بودیم...

نوشین همش میومد و ما رو دعوا میکرد که بخوابید

چقدر سرو صدا میکنید و کلی غر میزد

ما هم 4 تایی اینجوری بودیم =>

ساعت 8 خوابیدیم و 11 بیدار شدیم دوباره صبحونه خوردیم...

تا ساعت 6 عصر فیلم دیدیم و بازی کردیم و شر سوزوندیم..

از 6 به بعد شروع کردیم به آماده شدن

آخه مهمونا کم کم دیگه باید میومدن!

از این که فرشاد امشب ترور میشد واقعا خوشحال بودیم...

نغمه میگه اینجا رو سانسور کن!!!!

اما نه.....

مینا و ویدا اینا اومدن.....

رایا اینا اومدن.....

مامان بابا ی ما هم اومدن....

تازه داییم اینا هم اومدن....

اما....

اما فرشاد نیومد!!!!!!

ما 4 تامون اینجوری بودیم =>

عملا 80% نقشه هامون ترکید!!!!

اما ما اصلا خودمون و نباختیم و با 20% بقیه مینا ویدا رو ترکوندیم...

و کلی خندیدیم!!!!

فرداش همه قرار شد بریم خونه رایا اینا!!!

خلاصه ما و شیدا و شیوا اینا و داییم اینا با فرشاد اومدن اونجا

(مینا و ویدا اینا به علت جراحت های سنگینی که شب قبل برداشته بودن نتونستن بیان و به کمک فرشاد بشتابند)

خدا میدونه که وقتی دیدیم فرشادم هست برای اولین بار از دیدینش در پوست خود نمیگنجیدیم!!!!!!

دقیقا 4 تامون اینجوری بودیم =>

نابــــــــــــــــــــــــــــــود شد!!!!!

یه صحنه شو میگم!

من واسه کمک بلند شدم میوه تعارف کنم!...

به همه تعارف کردم حتی رایا..

اما انقدر فرشاد ریز بود جدا ندیدمش و دیگه میوه نخورد!

نغمه واسه کمک شکلات تعارف کرد و به فرشاد که رسید،فرشاد اومد لفتش بده و مزه بپرونه ؛نغمه هم یه نگاه عاقلانه بهش کرد و رد شد و شکلاتم نخور!

رایا اومد طرف ما و اذیت می کرد ... ما هم گفتیم برو عمو فرشاد کارت داره و میخواد بهت شکلات بده و آوار شد رو سر فرشاد!!

یه جوری برنامه ریزی کردیم که همه ی مبلا و صندلی های میز ناهار خوری پر بشن(حتی به رایا هم یه صندلی اختصاصی دادیم و به خرگوش رایا هم همینطور) فرشاد که از تو حیاط اومد دید دیگه جا نیستو زورشم به رایا که نمیرسه و مجبور شد بشینه  رو زمین!!

حتی سر شام هم بهش شدیدا زور گفتیم و نصف ماستشو برداشتیم!!

و خیلی چیزای بسیار بسیار وحشتناک تر

فرشاد هر طرف میرفت یه تیر میخورد!!

آخراش دیگه توان حرف زدن نداشت!

کاری کردیم که واسه 13به در هم نیومد

ها ها ها ها ها

از همون موقع تا حالا دیگه روی مبارکشون رویت نشده!!!

اما متاسفانه زندست!!!

طبق آخرین اخبار داره میره باشگاه....

بادی بیلدینگ!!!

چه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود


پ.ن 1: من شیدا و شیوا رو ببینم نابودشون میکنم.

پ.ن2: شیدا خانوم چند وقت دیگه جبران میکنیم؛خودت خواستی

پ.ن3: تو کل این که داشتم اینو تایپ میکردم همش هی مینا رو مینی مینوشتم

پ.ن4: با کلی نظر منتظریم

[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 22:59 ] [ نگار ]

خوب بازم سلام

آره بازم منم!!!

دیگه زورم زیاده دیگه!!

امروز دوباره چه روزیه!!؟؟

یعنی در اصل دیروز

یعنی میخواید بگید نمیدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــید!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

!!!!!!!!!

!!!!!

!!

!

باشه خودم میگم...

تولد بود!!

تولد خبیث ترین

با سیاست ترین

شیطون ترین(بعد من!)

و عزیزترین عضو گروه شنگو........

یعنی

نغمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

تولدت مبارک خواهر جونم

امیدوارم سال 90 واست بهترین باشه

مثل همیشه موفق

شاد

و سالم باشی

هیچ مشکلی نتونه جلوت دوام بیاره

و همیشه اینو یادت باشه که یه خواهرداری که همیشه پشتته

و میتونی روش همه جوره حساب کنی( غیر مسائل مالی!!)

 

تــــــــولدت مبـــــــــارک

With Love


پ.ن1: حالا باید کادوهاتو باهام نصف کنی

پ.ن2: شیدا و شیوا مسافرتن, دلم واسشون تنگیده!

پ.ن3: اعلامیه واسه دزدان عزیز!! : اگه خواستید بانک بزنید فقط  بانک نغمه رو بزنید!!با بانک ملی هیچ فرقی نداره!!

[ یکشنبه هفتم فروردین 1390 ] [ 13:54 ] [ نگار ]

 ســــــــــــــــــلام بــه بــروبـــــــــــــــچ

 می خوام ماجرای  اومدن خاله ام [مادر شیدا و شیوا] رو از حج براتون بگم.

خلاصه ما در حیاط انتظار رسیدن خاله زهرا رو می کشیدیم .......

نه نه نرو یک لحظه قصه را نگه دار

،برمی گردیم به روز قبل از رسیدن خاله ام

 ما در خانه نشسته بودیم، ناگهان تلفن زنگ زد [برگرفته از فیلم های ترسناک].

زن داییم از تو تلفن خبر داد که خالم اینا فردا صبح ساعت 6 می یان . [آخه قرار نبود فردا خاله ام بیاد]

ما چشمامون از تعجب گرد شد و نمیدونستیم چه کار کنیم .

تصمیم آخر این شد که من [یعنی نغمه] مامانم و مادر بزرگم با زن داییم بریم خونه ی شیدا و

شیوا که کارارو راست و ریست کنیم .

ما سوار آژانس شده و حدود نیم ساعت تو راه بودیم که رسیدیم .

من خیلی خوش حال بودم ،چون خیلی وقت بود اعضای گروه شنگو به هم نرسیده بودند [اما اما نگار نتونست بیاد چون کلاس داشت ]

وقتی شب شد  ما رفتیم تو رختخواب ولی دیدیم خوابمون نمی یاد [ساعت 1 شب بود ] گفتیم چه کار

کنیم ، تصمیم گرفتیم که در اتاق ببندیم تا صدا بیرون نرو، و هی نگن بخوابید و فردا صبح زود باید پاشید!!

 بعد دیدیم که وقتی درو ببندیم تاریک می شه پس شیدا با دقت تمام رفت و چراغ قوه آورد

،بعد که درو بستیم تا نصفه شب [تا ساعت سه و نیم ] بازی می کردیم آهنگ می گذاشتیم شعر درست می کردیم و بعدش هم خوابیدیم.!

 ساعت 5 صبح پاشدیم منتظر خاله اینا بودیم که 6 می یومدن.

6......

 7...........

 8......................

9ـ......................................

  بابا ساعت 9 شد اینا کجان ، خلاصه ساعت 10 صبح رسیدن !!!. همان مراسم قدیمی حج  انجام شد.

وخالم اومد خونشون .

راستش ناهارو باید من و شیدا درست می کردیم ماهم تصمیم گرفتیم لازانیا درست کنیم .

شیدا هی مواد می ریخت منم هی هم می زدم

هه هه غذا هم خوب درست کردیم [ البته خیلی کثیف کاری کردیم خداروشکر کسی مارو ندید وگرنه لازانیا رو نمی خورد اما در آخر آشپزخانه رو تمیز کردیم که کسی نفهمه کثیف کاری می کردیم ]

بعد از این که غذا رو خوردیم من و شیدا به کلاس هایی  که شیدا  تدریس  می کرد  رفتیم  دو کلاس پشت سر هم  بود .

بعدم به خونه اومدیم ، و آخر شب پانتومیم بازی کردیم و...

راستش گنجایش این برگ های سپید اجازه نمی دهد من این داستان رو تمام کنم. [برگرفته از کتابی اثر نیاکی]

اما من این جمله رو تکمیل می کنم و می گم راستش گنجایش حوصله ی من برای نوشتن اجازه نمی دهد که این ماجرارو تمام کنم.

پس فعلا بای بای تا بعد...

-----------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن1: این اولین روزی بود که وقتی همدیگه رو می دیدیم فیلم ندیدیم .

پ.ن2: اگه بخوام راست راست راستش رو بگم نگار مجبورم کرد که این بار بنویسم آخه می دونید خودم دوست ندارم بنویسم چون انشام زیاد خوب نیست!!!!.

پ.ن3: ما شب فقط 2 ساعت خوابیدیم!!!!؟!؟!؟!

پ.ن4: این متن خالص از خودمه!

پ.ن 5: به واو و نون شنگو نیز توجه کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــید( میدونید که واو یعنی شیوا و نون یعنی نغمه)

پ.ن 6: راستــــــــــــــــــــــــــــــی!!

 

الان

 

همینجا

 

از طرف همه اعضای گروه!!

 

میخوام که

 

زودتر و پیش پیش

 

بـــــــــــــــــــــــــــــــــگم:

 

عیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

همتــــــــــــون

 

مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

سال خیلی خوبی  داشته باشید

 

عیدی ما یادتون نره!!!!( منظورم نظراتونه!!)

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 21:25 ] [ نگار ]

سلام سلام سلام

من اومدم باز

میخوام بقیه اون روزو بگم

آره خلاصه بعد از اون عملیات جنگی و شکست دادن حریف اهریمنی!!

و زدن انواع حقه ها برای نابود کردن دشمنو ...

بالاخره ما و خاله اینا برگشتیم خونه ما

رفتیم واسه بار 10000 پری دریای دیدیم

و بعدشم همونطور که شعرای فیلمو بلند بلند میخوندیم و بقیه رو آزار میدادیم

کی ، کِی ، کجا بازی کردیم

کلی خندیدیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و برای جنگ بعدی با فرشاد خودمونو آماده کردیم

(شیوا همچنان اصرار داشت که خاله بازی کنیم باز اما کو گوش شنوا!!!!)

بعد از ظهر مامان و خاله تصمیم گرفتن که بریم پارک!

بعدش یهو تصمیم گرفتن شام بریم پارک

و بعدشم باز تصمیم گرفتن که با مینا ویدا اینا بریم پارک!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

که اونجا گروه شنگو با یه عملیات فوری و هوشمندانه این تصمیم و خنثی کرد...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و خطر از جلو چشممون گذشت!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعدش که ما مطمئن شدیم که هیچ عامل خارجی ما رو تهدید! نمیکنه

دوباره رفتیم بازی کنیم


خلاصه بالاخره رفتیم پارک

وقتی یه جا تو پارک مستقر شدیم، من و شیدا و شیوا و نغمه رفتیم اون قسمت که تاب و سرسره و اینا رو داره

رفتیم دیدیم تاب پُرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

رو یکیش یه پسر بچه بود و رو اون یکی یه دختره هم سن و سالای ما

گفتیم اشکال نداره یه کم میریم سرسره بازی تا تاب خالی شه

چون ما به حق و حقوق دیگران احترام میزاریم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و اصلا زورگو هم نیستیم

یه کم سرسره بازی کردیم

یه کم الاکلنگ بازی کردیم

(هیچ کس با نغمه نمیتونست اینو بازی کنه!! چون در هر صورت نغمه بالا میموند!!!! اما بالاخره شیوا با نغمه یه جوری با هم کنار اومدن)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چرخ و فلک بازی هم کردیم

وسط چرخ و فلک من و شیدا مسابقه گذاشتیم تا ببینیم کی زودتر حالش بد میشه

نغمه و شیوا پیاده شدن

و مسابقه بین من و شیدا شروع شد!

هی چرخیدیم

هر چرخیدیم

تند و تندتر!

چون قول دادم همه چی رو رک و راست بگم باید اینم بگم که بعد از یک میلیون سال نوری که هی چرخیدیم

من مسابقه رو واگذار کردم!!!!

و اومدیم پایین

تمام پارک داشت هی میچرخید

خیلی بد بود

شیدا هی یه چیزایی میگفت که من اصلا نمیشنیدم!!

اونم نمیشنید!!

نغمه و شیوا همش میخندیدن

وقتی حالمون بهتر شد

گفتیم حالا دیگه نوبت تاب شد!!

اما تاب بازم پر بود!!!

و اونجا بود که ما تصمیم گرفتیم که دیگه نوبت ماستتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

4 نفری با هم رفتیم طرف تاب

2 تا تاب بود، 2نفر یه ورش وایسادن

2نفرم یه طرف

دختره چون دید ما منتظریم و چون دختر بود و با منطق با یه لبخند دخترونه پیاده شد و رفتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شیوا سوار شد

اما اون پسره انگار قصد پیاده شدن نداشت!!!

یه ذره وایسادیم

دو ذره وایسادیم

دیدیم نه، فایده نداره

واسه همین من رفتم سر وقتش!!

ــ خوب دیگه آقا پسر دیگه پیاده شو که نوبت ماست!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پسر بچه هه اصلا به رو خودش نیاورد!!!!!!!!

با تعجب یه نگاه به شیدا کردم که شیدا گفت:

ــ الآن پیاده میشه نگار یه کم وایسا، پسر خوبیه!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بازم به رو خودش نیاورد

بعد 3 دقیقه که دیگه داشت اون خون شنگوییم جوش میومد دوباره رفتم طرفش و گفتم:

ــ میشـــــــــــــنوی؟؟ باید دیگه پیاده شی، تا 10 میشمارم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


1.....

2....

3....

.

.

.

10....

بازم طرف به رو خودشم نیاورد

منم وایسادم پشتش، تاب که اومد طرفم گرفتمش و ولش کردم تا سرعتش کم شه!

پسره هم با تمام قدرت سعی میکرد که سرعت تابش کم نشه

بار دوم که اومد طرفم تاب و گرفتم و وایسونمش و کجش کردم و گفتم:

ــ بیا پایین!

پسره شروع کرد به داد و فریاد کردن که:

ــ نمیخوام، نوبت منه،برو

و کلی وحشی بازی درآوردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیدم نه نمیره پایین واسه همین از رو تاب (در حالی که کج بود) هولش دادم و نغمه سریع سوار شد!

اونم دید که زورش به ما نمیرسه یه کم غر زد و رفت کنار تاب وایساد منتظر!!!!!

ما هم که اصلا بهش اهمیت نمیدادیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد یه قرن که شیوا و نغمه پیاده شدن

من و شیدا سوار شدیم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پسره عصبانی شده بود هی راه میرفت غرغر میکرد!!!

بعد یه قرن دیگه دوباره شیوا و نغمه سوار شدن!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


باید قیافشو میدیین، قرمز شده بود، کارد میزدی خونش درنمیومدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شروع کرد به تهدید ما

هی میگفت

ما هم جواب میدادیم

در نهایت خباثت ما 4 نفری با هم در مقابلش وایساده بودیم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خوب فولادم اگه بود ذوب میشد

این که یه پسر بیشتر نبود!!!

بعد 10 دقیقه دیگه نتونست تحمل کنه یهو نشست زمین جیغ و داد کرد

ما 4 تایی همدیگرو نگاه کردیم!

یهو زد زیر گریه و دستاشو پر سنگ کرد(سنگای کف پارک) ریخت رو سرش!!! و گفت:

ــ پیاده شین دیگه، خیلی نامردین،من تابمو میخوامتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گریه میکرد ناجور؛ما فقط با حیرت نگاش میکردیم؛

یهو دید نه ما کاری نمیکنیم پا شد وایساد، ما رو با نفرت نگاه کرد و دوید و از اون قسمت پارک رفت بیرون!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همون موقع ما رو هم صدا کردن واسه شام دیگه ما پیاده شدیم و داشتیم میرفتیم یهو دیدیم پسره با باباش دارن میان!!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما از تاب خیلی دور شده بودیم

اما با این حال به 2 گروه تقسیم شدیم و رفتیم تا شناسایی نشیم!!!

باباش اومد گفت:

ـــ کــــــــــــــو تاب که خالیه؟؟؟ من و مسخره کردی؟؟ یکی هم زد پس کله ی پسرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من هر لحظه منتظر بودم پسره بره خودکشی کنه!!

اما این کار و نکرد

ما کلی از این واقعه احساس شور و شعف میکردیم

بعد از شام دوباره رفتیم بازی

توپ بازی کردیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعدش دوباره رفتیم که تاب بازی کنیم

دیدیم هیچ کس جز ما تو پارک نیست

یه کم بازی کردیم اما دیدیم چون هیچ کس نیست آزارش بدیم دیگه کیف نمیده

ما هم منصرف شدیم و اومدیم خونه

و بالاخره اون روز تموم شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چقدر خسته شدیما

همش در حال جنگیدن بودیم!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مثل فیلم 24!!

کلی نظر بذارید خوب؟!!؟

بای بای

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 11:57 ] [ نگار ]

خب سلام.....

سلام سلام

 

امروز میخواستم بقیه اون پست قبلی رو بنویسم

 

اما........

 

اما تصمیمم عوض شد!!!!!!

 

میخوام یه روز مهم رو بنویسم

 

یه روز مهم و تاریخی!!

 

یه روز فوق العاده!

 

یه روزی که همه ی ما به خاطرش خوشحالیم!

 

امروز رو..............

 

امروز چه خبره!؟؟؟

 

امروز تولد ه !!!

 

تولد کی؟؟؟؟

 

تولد یکی از اعضای مهم گروه شنگو       

   

یکی که هممون کلی دوسش داریم

 

کلی هم بهش افتخار میکنیم!

 

همون که همش همه ما رو مجبور می کرد باهاش خاله بازی کنیم!!!!

.

.

.

شیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا  جون  گلمون

 

کـــــــــف مرتب!!!!

 

تولدت مبارک شیوا جونم

 

امیدوارم همیشه تو مسیر زندگیت مثل همیشه بهترینا مال تو باشه

 

به هر جا که میخوای برسی

 

هر چیزی رو که اراده میکنی به دست بیاری

 

امیدوارم همیشه لبخند رو لبات باشه

 

و هیچ وقت غم و غصه رو تو دلت راه ندی

 

تولدت مبارک حامی گروه شنگو!!( دیکته ی حامی رو مطمئن نیستماااا)

 

خیلی دوست داریم

 

خوب بسه دیگه کی بیایم خونتون تولد؟!؟؟؟!؟!؟

 

همیشه شاد و سرحال باشی گلم

 

تولدت مبارک عزیزم

[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 20:48 ] [ نگار ]
ســـــــــــــــــــلام برو بچز

چطور مطورید؟!!!؟؟!؟!

خوش میگذره؟؟!!

ما هم میگذرونیم.....

امروز میخوایم یکی از خاطرات شنگویی رو بگیم،

یه روز از روزای گرم تابستانی ما طبق معمول پیش هم بودیم

میدونید آخه ما از 365 روز سال 366 روزشو پیش همیم

خلاصه بازی میکردیم

سر به سر هم میذاشتیم

اون موقع ها خاله اینا تو کار کارتون بودن

ما همش میرفتیم اونجا کارتون میدیدیم

پری دریایی کارتون مورد علاقمون بود!

اون روز از صبحش رفته بودیم خونه مادر بزرگم اینا

لازم به ذکره که یکی از دعواهای تاریخی نگار هم اون روز اتفاق افتاد....

بگـــــــــــــــــــم؟؟؟؟؟!؟؟!!!؟؟؟؟!؟؟!

آره میگم، تلافی پست قبل!!!!

فرشاد اینا هم از صبح اومده بودن

نگارم از وقتی که چشمش به فرشاد افتاد دیگه نمیتونست آروم بشینه

همش منتظر بود که با فرشاد دست به یقه بشه

اما اون روز فرشاد خیال دعوا نداشت واسه همین اونجور که شیدا میگه نگار دیگه طاقت نیاورد و وقتی فرشاد تو آشپزخونه بود خیلی خونسردانه در حالی که آدامس میجوید اومد تو

به کابینت تکیه داد و چشم تو چشم به فرشاد گفت:" بیا دعوا کنیم"

فرشادم فقط یه نیش خند بهش تحویل داد!!!

نگار از عصبانیت داشت قرمز میشد اما با همون لبخند خونسردش آدامسشو ترکوند و دوباره گفت:"بیا دعوا کنیم"

این بار فرشاد که خیلی به خودش مطمئن بود گفت: بــــاشه! دعوا میکنیم .

و همه با هم رفتیم تو اتاق....

نگار خودشو واسه حمله آماده کرد

فرشاد خندید و برگشت طرف ما که مسخرش کنه اما نمیدونست که هیچوقت نباید به دشمن پشت کرد،

همون موقع نگار با یه فریاد یه فن زد تو پهلوی فرشاد و ما درد و تو چشای فرشاد دیدیم!

فرشادم فهمید که نــــه مثل این که قضیه جدیه

برگشت و تنفر و تو چشای نگار دید

و در این لحظه فرشاد اون روشو نشون داد

.

.

.

دعوا تموم شد.

شیدا از عصبانیت قرمز شده بود

نغمه که اون موقع جاسوس دربار(مامان اینا) بود اومده بو د ببینه چی شده

من خدا رو شکر میکردم که کسی نمرد...

نگار همچنان اصرار به ادامه ی دعوا داشت

فرشادم همچین بی میل نبود اما شدیدا عصبانی بود...

شیدا هر دوشون و داشت دعوا میکرد که چرا با هم دعوا کردین؟؟؟

و همه چی سر فرشاد خالی شد

 یعنی اون دعوا رو شروع کرده بود,

اون رو کیف مینا پریده بود

اون لوله ی جارو برقی رو درآورده بود

اون بود که خودشو زده بود و ....

اینا رو حتی خودمونم باور کرده بودیم!!

تازه شیدا نشته بود به فرشاد میگفت که :"یالا برو از نگار معذرت خواهی کن"

فرشاد این لحظه واسش مثل این بود که یه تریلی 18 چرخ از روش رد شده باشه,

و مثل یه بمب ساعتی در حال انفجار، فریاد زد"چــــــــــــــــــرا من؟؟؟!!"

شیدا هم با خونسردی گفت: چون تو بزرگتری و باید خوددار باشی(اصل 18 شنگو- شائولین)

اما دعوای لفظی همچنان ادامه داشت و کسی نمیتونست کاری کنه!!

بعد از یه مدتی که جو آروم شد همه تصمیم گرفتیم که بازی کنیم(خیلی عجیبه؟؟!! میدونم)

اول گل یا پوچ بازی کردیم و بعدشم یه کم خاطره واسه هم تعریف کردیم

آخرش که دایی اینا میخواستن برن یهو نگار غیب شد

بعدش که اومد دیدیم یه گل دستشه!!

فرشاد اومد خداحافظی کنه

که نگار شاخه گل و گرفت طرف فرشاد و گفت:"این مال توئه"

آره درست خوندید خود نگار این کار و کرد

من به شیدا نگاه کردم و دیدیم که فکش کف زمینه

نغمه میگفن: "نه نه نه این ممکن نیست، نگار بیدار شو" و دستشو گرفت جلو چشاش

خود من هم که دست کمی از شیدا نداشتم هی خودمو نیشگون می گرفتم تا شاید از خواب بیدار شم

اما نگار همون لبخند خونسرد و داشت....

فرشاد گفت:" این چیه؟!

نگارم گفت:"مگه کوری؟! گله دیگه!!نگاش کن چه قدر قشنگه...

فرشاد تردید داشت،اما عاقبت گل و گرفت و رفت.

بعدش همه رو به نگار کردیم و با عصبانیت گفتیم:"توضیح بده!"

نگارم در حالی که آب پرتقال میخورد گفت توی گله 70000 تا حشره،باکتری، ویروس و قارچ بود، امیدوارم زودتر به ایدز مبتلا شه و شونه هاشو انداخت بالا و رفت بیرون!

ما همه به نگار افتخار میکنیم!!

بعد ازظهرشم با هم رفته بودیم پارک که تو پست بعدی میگیم....

اون روز کلی مثل همیشه خوش گذشت

تا بــــــــــــــعد...

کلی نظر بذاریداااااا

_______________________________________________

پ.ن 1 : شیدا مثل همیشه میگه زیاد شد بسه

پ.ن 2 : این پست و همه با هم نوشتیم

پ.ن 3 : درباره نغمه بد فکر نکنیدا اون موقع 6-7 سالش بود

پ.ن 4 : نگار میگه بالاخره زهرتو ریختی؟؟؟!!! خبیث!

پ.ن 5 : به واو شنگو توجه کنید....

[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 11:13 ] [ نگار ]

دالـــــــــــــــــــــی

ســـــــلام

ســــــــــــلام

ســــــــــــــــــلام

خوبین؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟

امروز میخوام خاطره ی یه روز بادی رو براتون بگم

اون موقع دقیقا یادم نیست چند ساله بودم حدودا 7-8 سالم بود

یه روز از صبح رفتیم خونه خاله اینا تــــــــــــا شب

اون موقع ها من و شیدا بر علیه شیوا دست یاری به هم میدادیم و کلی شیوا رو اذیت میکردیم

اونم خیلی ما رو اذیت میکـــــــــــــــــردا

همش مجبورمون میکرد خاله بازی کنیم

یا واسه عروسکاش خونه درست کنیم

ما هم حق نداشتیم دست به هیچ کدوم از عروسکاش بزنیم

وگرنه جیـــــــــــغ میزد

منم که از بچگی از خاله بازی بدم میومد کلی زجر میکشیدم

با شیدا یکی میشدیم و بهش محل نمیدادیم و تفنگ بازی میکردیم

یا هر بازی خشن دیگه ای

نغمه هم هی تاتی تاتی کنون میومد و سنگر من و شیدا رو به هم میریخت و میرفت....

بعد شیوا میومد و باهامون آشتی میکردو میذاشت یه کم بگذره بعدش دوباره میگفت بریم خاله بازی کنیم

تازه واسه این که ما رو قانع کنه که داره بهمون ظلم نمیکنه اسم بازیا رو، رو کاغذای کوچیک مینوشت و قرعه کشی میکرد

مثلا یه نمونه قرعه کشیشو میگم خودتون قضاوت کنید.

اسم بازیا از قرار زیر بود:

1-مامان بازی

2- خاله بازی

3- دکتر بازی

4- مهمونی بازی

5-نقاشی(به اصرار شیدا)

6- تفنگ بازی(به اصرار من)

7- تولد گرفتن واسه عروسکا

8- تأتر بازی کردن

معمولا تا به7- 8 تا میرسدو من یا شیدا میخواستیم یکی دیگه بگیم میگفت که حالا وایسید اینا رو بازی کنیم اگه وقت شد دوباره قرعه کشی میکنیم......

خلاصه اوضاع همینجوری بود تا بعد ازظهر

که شیدا گفت بریم بادبادک درست کنیم..؟؟!!؟؟!!؟؟

گفتیم چرا؟؟؟!!

گفت واسه این که من یه نوع چسب اختراع کردم که خیلی باحاله و اصلا کنده نمیشه و کاملا به درد بادبادک میخوره !!!

ما هم کلی ذوق کردیم و به این که یه مخترع تو گروهمون داریم کلی افتخار کردیم

وسایل و اوردیم و همه مشتاق بودیم ببینیم که این چه چسبیه که اصلا کنده نمیشه.......

دیدیم که شیدا یه کاغذ برداشت و اونو به صورت نوارهای مستطیلی دراورد، بعدش  این نوارای مستطیلی و با دقت تمام به مستطیل های کوچکتر تقسیم کرد....

در چسب چوب و باز کرد......

همه ی ما نفسامونو حبس کرده بودیم و داشتیم به دستای شیدا نگاه میکردیم...

 یه کم چسب برداشت و یکی از اون مستطیلای کوچیک و آغشته به چسب چوب کرد

بعدش گفت چسب ما آمادست......!!!!!!!!!!!!!

دقیقا سیستم چسب نواری خودمون...

همه ی ما اینجوری بودیم.....

بادبادک و که درست کردیم رفتیم تو محوطه که هواش کنیم(واسه نغمه هم یکی درست کردیم)

من و شیوا به سختی داشتیم بادبادکامونو هوا میکردیم که یهو من چشمم به شیدا افتاد که رو به باد وایساده بود و تمام تلاششو میکرد که بابادکش بره بالا

خوب طبیعتا نمیتونست دیگه واسه همین یه ریز غر میزد

وقتی که من و شیوا از خنده ترکیدیم فهمید چی کار کرده و موقعیتشو درست کرد

حالا بادبادک شیدا از همه بالاتر میرفت

مال شیوا هم تقریبا بالا بود اما مال من هی میرفت بالا هی می افتاد

اول فکر کردم به خاطر جامه چون مجبور شده بودم جامو بدم شیدا

با کلی قلدری جامو از شیدا پس گرفتم دیدم نـــــــــه ، فایده نداره

فکر کردم به خاطر اینه که شیدا بادبادک خودشو بهتر درست کرده و مال من چون خوب درست نشده نمیره بالا

با 3برابر قلدری قبل بادبادک شیدا رو گرفتم و اما بدتر شد حالا دیگه اصلا نمیرفت بالا...

منم رفتم رو یه جای بلندتر نسبت به بقیه وایسادم با اینکه بادبادکم مثل قبل میرفت بالا

ولی چون بالاتر از بقیه بودم بادبادکم بالاتر از همه بود

و کلی الکی ذوق کردم

بعدشم دوباره رفتیم خونه کامپیوتر بازی کردیم

اون موقع کامپیوتر خاله اینا 2 تا بازی بیشتر نداشت یکی paint ,اون یکی هم یه بازی شطرنج بود...

ما هم یا نقاشی میکشیدیم یا شطرنج بازی میکردیم

تو بازی شطرجم همش سعی میکردیم ببازیم!!!!

آخه وقتی آخر بازی یکی می باخت شاهش یه کاری میکرد که خیلی بامزه بود

و ما کل بازی رو تحمل میکردیم به خاطر اون یه تیکه

.

.

.

خلاصه بعدشم اومدیم خــــــــــــــــــــونه خودمون

مثل همیشه کلــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت

Wow چه قدرحرف زدم

اگه الآن شیدا اینجا بود غر میزد و میگفت بســـــــــــــــه دیگه طولانی شد....

اما الان که نیست

بای بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

تا بعد

--------------------------------------------------

پ.ن 1 : میدونم که با این پست شیوا منو خواهد کشت

پ.ن ۲ :به "گ" شنگو توجه فوق العاده ویژه کنید

[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 10:53 ] [ نگار ]

سلام به همه. خوبین؟

امروز می خوام یکی از خاطرات بچگی خودم که بعد ها موجب افتخار شنگو شد رو واستون تعریف کنم.

وقتی 7 یا 8 سالم بود، یه روز همه ی پسرای همسایمون رو جمع کردم بهشون گفتم که می خوام بینشون مسابقه بذارم و به برنده جایزه می دم.

ولی مشکل اینجا بود که همه می دونستن از جایزه خبری نیست. وقتی بهم گفتن که دروغ میگم و بهشون جایزه نمی دم، یه لحظه خون جلو چشمامو گرفت و واسه همین دست کردم تو جیبم و یه آبنبات درآوردم و گفتم و که به برنده این آبنبات رو می دم.

این بار خون جلو چشم بقیه رو گرفت و به خاطر یه آبنبات نوشابه ای یه مسیر 100 متری رو 7، 8 بار دوییدن!

بیچاره ها هر بار که به آخر مسیر می رسیدن، ازم می خواستن که آبنبات رو بهشون بدم. ولی من خودم آبنبات رو بیشتر از بقیه می خواستم واسه همینم در کمال خونسردی خودمو به اون راه می زدم و می گفتم که ندیدم کی برنده شد و این جوری مجبورشون می کردم یه بار دیگه مسابقه بدن ومن و بقیه ی دخترای همسایه هم جون کندنشونو نگاه می کردیم و حسابی لذت می بردیم...

آخر کار دیدم که دیگه نمی تونم خودمو به نفهمی بزنم؛ واسه همین آبنبات رو برداشتم و نصفش کردم.

نصفشو خودم خوردم و نصف دیگه شو بین بقیه تقسیم کردم.

ولی...

بعدش عذاب وجدان گرفتم !!!!  ( درسته که یک شنگو هستم، ولی حتی یک شنگو هم گاهی دچار عذاب وجدان میشه! ) واسه همین اون شب نیم ساعت کمتر از همیشه خوابیدم! همش با خودم فکر می کردم و خودمو لعنت می کردم که چرا به جای یه نصف آبنبات، همشوخودم نخوردم...!

جالب اینکه فردای اون روز از سرویس جاسوسی شنگو ( نغمه) خبر رسید که همون پسرا دارن به طرفم میان!

اولش یک اپسیلون ترسیدم، چون فکر کردم الانه که نصف دیگه ی آبنبات رو از حلقومم بکشن بیرون!... به هر حال اونا نزدیک ده نفر بودن و من تنها! واسه همین بود که یکم... فقط یکم احساس ترس کردم که خیلی خیلی طبیعیه... رو بقیه ی دخترا هم که نمی شد حساب کرد... همشون خودشونو یه گوشه گم و گور کردن... انگار نه انگار که دیروزش به خاطر من کلی تفریح کرده بودن... واسه همین داشتم خودم رو آماده می کردم که شجاعانه باهاشون وارد نبرد بشم... اگرچه مطمئن بودم که شیوا در کنارم تا پای مرگ خواهد جنگید، ولی خدا می دونه اون لحظه چه قدر دوست داشتم نگار کنارم بود و با یک حرکت ترتیب همشون رو میداد  ( درست مثل همیشه که با حرکت ابداعی پنجه ی عقاب 2 ترتیب برو بچز فامیل رو میداد و یه خراشم بر نمی داشت)... ولی...

.

.

.

من اشتباه می کردم...

چون  اونا اومده بودن تا التماس کنن که یه مسابقه ی دیگه واسشون بذارم حتی بدون جایزه!!!!!!!!!!!!!!

باورتون میشه؟!!!

خوب دیگه واسه امروز بسه... باید برم.

فعلا بای...

 مثل همیشه شیوا میگه به "و" شنگو بیش تر توجه کنید.

نظر یادتون نره.....

[ جمعه دهم دی 1389 ] [ 16:47 ] [ نگار ]

 

یــــــــــــــــــــــــــــــوهـــــــــــــــــــووووو! من اومدم.

بالاخره روز موعود رسید!

موثرترین عضو گروه شنگو از راه رسید!

...

برای اولین پست، می خوام افسانه های اعضای گروه شنگو رو واستون بگم:

نگار:

اونجور که از این افسانه ها بر میاد، نگار با یک لبخند شیطانی به دنیا اومد و وقتی که گریه می کرد، مرتبا کلمه ی شنگو رو تکرار می کرد. از 6 ماهگی خوردن پاستیل را شروع کرد و از 1 سالگی، به جای شیر، دلستر لیمویی مصرف می کرد. ( پاستیل و دلستر لیمویی برای شنگو حکم اسفناج را برای ملوان زبل دارند) از دو سالگی به حرکات رزمی بروس لی و جکی چان علاقه مند شد و از سه سالگی پی به استعداد خود در این زمینه برد و این گونه بود که نگار به حرفه ای ترین رزمی کار گروه تبدیل شد.

نغمه:

طبق داستان های نه چندان قدیمی، نغمه در زمان تولد با سایر بچه ها یک تفاوت اساسی داشت. نغمه هرگز گریه نکرد. به جای گریه به آنالیز شرایط و موقعیت، بررسی راه های خروجی، همچون دستگاه تهویه، شناسایی عوامل خطرناک و تمییز دادن دوست و دشمن پرداخت. از 6 ماهگی به تماشای فیلم های جاسوسی سازمان سیا، موساد، وزارت اطلاعات و ... علاقه مند شد. و در یک سالگی، سیر تا پیاز زندگی همه ی اعضای فامیل رو می دونست. به این ترتیب، نغمه، حرفه ای ترین جاسوس گروه، فعالیت خود را در گروه شنگو آغاز کرد.

شیدا:

افسانه ها میگن وقتی  شیدا به دنیا اومد،چشماش تا دو روز بسته بودوسعی میکرد تمرکز کند. (البته به طور ذاتی، چشمای شیدا نصف صورت شو گرفته بودن) بعد ها مشخص شد که شیدا در اون لحظه ی  حساس داشته فاصله ی بین اعضای بدن دکتر و پرستار ها رو اندازه میگرفته.رفته رفته شیدا به کمک دلستر وپاستیل این توانایی رو در خودش تقویت کرد به طوری که در یک سالگی اندازه ی قد و وزن هر فردی که که از کنارش رد میشد و میگفت.

در دو سالگی به خاطر  مطالعه ی  زیاد عینکی شد و در حالیکه موهاش سیخ سیخی بود ساعت ها  می نشست و به حل کردن مسائل  و تئوری های ریاضیات و فیزیک نوین  انیشتین و استیون هاوکینز می پرداخت و شیدا داشت از دست میرفت که به وسیله ی شنگو کشف شد.به این ترتیب شیدا به دیزاینر، نقشه کش و حل المسائل گروه تبدیل شد.                     

شیوا:

نوشتن این بخش را به شیدا می سپارم...

بر خلاف سایر اعضای گروه شنگو، شیوا، وقتی که به دنیا آمد، بسیار عادی رفتار کرد. گریه کرد، شیر خورد و خودشو واسه مامان و بابا لوس کرد. ولی...

شب ها وقتی همه خواب بودند، قایمکی وارد آشپزخانه می شد و دلستر و پاستیل می خورد...

در 1 سالگی  به جای قصه های شب، مقالات و کتاب های فروید و سایر روانشناسان مطرح  رو مطالعه می کرد! و در دو سالگی یک روانشناس و سیاست مدار خبره بود. وقتی همه به ظاهر آرام شیوا توجه می کردند. شنگو می دانست که در پس این ظاهر رمانتیک، چه خطرها نهفته است.  از آن پس، شیوای روانشناس، به گروه شنگو پیوست.

تا پست بعدی من رفتم.(به واو شنگو بیش تر توجه کنید)

نظرم بدید.

خدافظ...

 

 

[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 2:4 ] [ نگار ]

امروز همراه با یه پست درباره ی عاشوره و تاسوعا میخواییم یه هیولای گودزیلای خانوادگیمونو معرفی کنیم

الان که داریم مینویسم هر لحظه خطر دخول این قاتل گرسنه ی زنجیری هست

 ما همیشه تاسوعا و عاشورا پیش همیم

از امروز تا فعلا فردا من باید این شیدا رو تحمل کنم

و شیوا

و همیشه هم که باید نگار و تحمل کنم

پارسال این موقع ما طبق معمول ما داشتیم سرگرمی مورد علاقمون یعنی فیلم دیدن و انجام میدادیم

و حکم بازی میکردیم

و همیشه به اصرار شیدا یه دست هم شلم میزدیم

و همیشه هم ما میبردیم(من و شیوا یه گروه بودیم)

همیشه وقتی فیلم به جاهای حساس هم از این لحاظ و هم از اون لحاظ میرسید یکی میومد تو

یا مامان، یا خاله،یا بابا

و بدتر از اینا هیولای کوچک گرسنه یعنی رایا

رایا کوچکترین،وحشتناک ترین، خبیث تین،لوس ترین،با سیاست ترین عضو خانواده ماست

که هدف بعدی گروه شنگوست

میخوایم اونم بکنیم جزو گروهمون چون یه تنه همه رو حریفه

خوشحال باشــــــــــــــــــــــــــــــــید

چون هنوز مینا و ویدا اینا این استعدادو کشف نکردن

خلاصه ما داشتیم با اشتیاق تمام فیلم میدیدم

جایی بود که آدم بدا میخواستن شخصیت اصلی فیلم و بکشن

همون موقع رایا پرید تو و گفت آله آله آب(ترجمه خاله خاله آب میخوام)

همه ی ما بغلش کردیم و انداختیمش بیرون گفتیم دایی بیا بچتو بگیر

2 دیقه بعد وقتی همه ی ما ساکت بودیم و هر لحظه منتظر بودیم تا آدم بده از پشت شخصیت اصلی فیلم بیاد بیرون

یه چیزی با یه صدای وحشتناک خورد به در

همه مون جیغ زدیم و نگاه کردیم ببینیم چیه

دیدیم رایا با تمام قوا داره میزنه به در و میگه بلأ لؤ، آله آله کمک (ترجمه:ولم کن،خاله خاله کمک)

و همون موقع در باز شد و رایا اومد تو یه نگاه به ما کرد و گفت(تو دلش) منو راه نمیدین؟؟!! و دندونای تیزشو نشون داد

ما همه داشتیم ناخونامونو میخوردیم

ناگهان رایا برگشت طرف کامپیوتر

نگار: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه،منو بخور ولی با کامپیوتر کاری نداشته باش

رایا دستشو گذاشت رو کیبرد

شیدا:رحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کن رایا

رایا با مشت میکوبید رو کیبرد

شیوا قلبشو گرفته بود و داشت از حال میرفت همون موقع من با شجاعت تمام داشتم میرفتم بیرون

که رایا کیبرد و با یه حرکت پرت کرد طرف من و یک قهقه ی شیطانی زد

منم با یه جهش جا خالی دادم و رفتم بیرون

چراغ ها خاموش بود و رایا میخندید.......

و وقتی من با ایی بهروز(بابای رایا) برگشتم لبخند اون عفریته محو شد

حالا دیگه چراغ ها روشن بود و شنگــــــــو میخندید.....

و ما بار دیگر موفقیت خودمونو جشن گرفتیم

---------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: این پست و دوباره همه با هم نوشتیم

پ.ن2 : شیدا میگه دروغــــــــــــــــــــــــــــــــــه ما همیشه میبردیم(نگار و شیدا همیشه یه گروهن)

پ.ن3:شیوا و نغمه داشتن خاله بازی میکردن(نگار نوشته اینو)

پ.ن4: نغمه و شیوا میگن این تأتره بی سوادا

پ.ن5: این پستو من و نگار(به مقدار زیاد) و شیدا(به مقدار لازم) و شیوا(به عنوان ادویه) نوشتیم

پ.ن6: شیوا میگه به واو شنگو توجه داشته باشید

پ.ن7: شیدا طبق معمول داره میگه اه ه ه  طولانی شد بسه دیگه

پ..ن8: هنوز رایا پیداش نیست

پ.ن9: تا امروز هنوز دیو هفت سر و اهریمن خاموش رویت نشدن دســـــــــــــــــــــــــــت دست

پ.ن10: تا 10 نشه بازی نشه منتظر کلی نظرتون هستم

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 20:2 ] [ نگار ]

سلام به همه ی اونایی پستا رو خوندن و کامنت گذاشتن

به همه اونایی که پستا رو خوندن و کامنت نذاشتن!!

به همه ی اونایی که اومدن و پستا رو نخوندن

به اونایی که نیومدن

به اونایی میخوان بیان

اونایی که هنوز نمیدونن بیان یا نیان

و به همه ی اونایی که اصلا نمیدونن چنین جایی هست که بیان

سلام به همــــــــــــــــــــــه

راستی لوگومونو دیدید؟؟؟؟

این لوگو حاصل ساعت ها تلاش خستگی ناپذیر گروه شـــــنگو بغل شوفاژ در حال ذوبیدن است.

میخواییم درباره ی یکی از افتخارات بزرگ شنـــــگو بگیم.......

اون موقع من 6سالم بود و شیدا و شیوا هم تو همین سن و سال بودن نغمه هم یک شنگو شیرخوار بود، گر چه اون موقع هنوز تشکیل گروه شنگو رو رسمی نکرده بودیم ولی به هر حال شنگو که بودیم....

قبلا خونه ی دایی هوشنگ اینا یه جای تهران بود که از کرج خیلی دور بود....

وما سالی یه بار همه با هم دیگه اونم واسه عید دیدنی میرفتیم خونشون

 ماها هم باید مثل دخترای خوب یه جا می شستیم و حرف نمیزدیم و فقط با اجازه مامان اینا میوه و آجیل میخوردیم.

نغمه هم پستونک میخورد....

 

این بار اولین جایی که واسه عید دیدنی رفتیم خونه دایی اینا بود و ما با معصومیت خاصی هممون نشسته بودیم و زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.

که من حس کردم شنگو کم رنگ شده و وقتی نگاه های ملتمسانه ی شیدا و شیوا که تحت نظارت و کنترل شدید پدر،مادر،دایی،زن دایی و... بودندو دیدم دیگه نتوستم بشینم و نارنگی بخورم...

واسه همین تو یه فرصت مناسب که مامان سرگرم صحبت با خاله بود و نغمه هم هوامو داشت، از کنار مامان فرار کردم و رفتم تو اتاق مخصوص زن دایی........

با وجود قد کوتاه، لامپ و روشن کردم و دنبال قیچی آرایشگری زن دایی گشتم

و وقتی که پیداش کردم........

.

.

.

.

در اتاق و بستم و اومدم بیرن و دیدم هیچ کس به جز نغمه متوجه غیبتم نشده

نغمه هم به خاطر من پستونکشو انداخت رو زمین و تا مامان خواست پستونک و برداره من سر جام نشستم و به همه ی اعضا لبخند پیروزیمون رو زدم

ساعت 12 شب وقتی همه خواستن برن خونه هاشون رفتن که لیاسای نو و گرون و قشنگشون و که اولین بار بود میپوشیدنش و بردارن که ناگهان...

مینا: مامان آستین کاپشنم چرا پارستت؟؟؟؟!!!!

دایی محسن: ااا آستین کتم  کوووو؟؟؟؟!!!

و به این ترتیب همه با یه قیافه ی بهت زده و لباسای پاره یکی یکی از اتاق اومدن بیرون....

حالا فهمیدین من تو اتاق با قیچی چی کار میکردم؟؟؟!!!!

البته با وجود این که کاپشن خودمم پاره کردم تا کسی بهم شک نکنه نمیدونم از کجا فهمیدن که کار من بوده!!!!!؟؟؟!!!

ولی چون این مسئولیت الهی برای بقای گروه شنگو انجام شده بود تمام عواقب آن را به جان خریدم..

و آنجا بود که به تاریخ پیوستم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1: فرداش،خاله شهین در حالی که فکر میکرد از دست من قصر در رفته فهمید که من یقه ی مانتوی عزیزشو در نهایت بی رحمی مورد عنایت قرار دادم و از عصبانیت ترکید

پ.ن 2: این پست و همه مون با هم نوشتیم

پ.ن 3: میدونم که کلی نظر میذارید مگه نـــــــــــه؟؟!!!!

پ.ن4 : شیوا میگه به "و" شنگو توجه خاصی کنید.

پ.ن 5: شیدا میخواد کلمو بکنه، میگه بسه دیگه طولانی شد

پ.ن6: نغمه داره با تلاش درس میخونه و اصلا به ما اهمیت نمیده آخه چند دیقه پیش قهر کرد با من چون بهش گفتم خیلی حرف میزنی.

پ.ن 7: نغمه یه شنگوی واقعیه

بــــــــــــــــــای بــــــــــــــــــــــای

[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 20:30 ] [ نگار ]

 سلام... خوبین؟ من که خوب نیستم. امتحانای میان ترم شروع شده و منم دارم تلاش می کنم که درس بخونم. نمی دونم کدوم یکی از این چرت و پرتایی که می خونم بعدا به دردم می خوره! اصلا نمی دونم برای چی دارم ریاضی می خونم! کم کم دارم با بزرگ ترین تناقض زندگیم رو به رو می شم، ولی هنوز آمادگی شو ندارم. همیشه فکر می کردم عاشق ریاضیم و چون عاشقشم از پسش بر میام ولی حالا عین ... تو گل گیر کردم!

بگذریم!  با اینکه خیلی سرم شلوغه، یکی از کلاسامو پیچوندم و دارم این مطلبو مینویسم، چون نگار گفته که اگه چیزی ننویسم آبرومو می بره.

امروز می خوام راجع به تاریخچه ی گروه شنگو بنویسم:

از همون بچگی، وقتی که این همه تبعیض بین زن و مرد رو درک کردیم، تصمیم گرفتیم یه گروه برای حمایت از زنان و دختران ایرانی درست کنیم و اسمشو گذاشتیم شنگو.

حتما می خواین بدونین اسم شنگو از کجا اومده.

اون موقع ها تاویزیون یه فیلم میذلشت که اسمش افسانه ی شجاعان بود. قهرمان زن داستان "شنگو" بود.

ما روی هم چهارتا پسر دایی بیش تر نداریم. چون اون موقع زورمون به جامعه ی مردا نمی رسید، تصمیم گرفتیم انتقام حقوق از دست رفته مون رو از دوتا از پسر دایی هامون که کوچیکتر از بقیه شون بودن بگیریم. یادش بخیر تا سر حد مرگ ازشون متنفر بودیم و همیشه در حال نقشه کشیدن و اذیت کردنشون بودیم. فعالیت های خبیسانه ی ما در شاخه های زیر انجام می شد:

1.        زیراب زددن:

این کار تخصص نگار بود. همیشه میرفت پیش دایی رحمان و می گفت که فرشاد کتکش زده، بعدشم که دایی میرفت سراغ فرشاد و...  ما چهارتا هم تا دو سه روز جشن می گرفتیم و احساس غرور می کردیم.

2.        مسابقه:

اکثرا وقتی زیراب زدن به نتیجه نمی رسید، وارد مرحله ی دوم، یعنی شرکت در مسابقه می شدیم. بیشتر وقتا فوتبال بازی می کردیم، گاهی وقتا مراسم طناب کشی داشتیم. مسابقات در شرایط کاملا عادلانه انجام می شد. مثلا معمولا من داور بودم و تیم شنگو سه تا بازیکن داشت. ولی تحت هیچ شرایطی اجازه نمی دادیم تیم حریف بیش تر از یک بازیکن داشته باشه. همیشه هر وقت تو مسابقه ی فوتبال گل می خوردیم، من گل رو مردود اعلام می کردم. یا وقتی که شرایط خیلی حاد می شد تنها بازیکن تیم حریف رو از زمین اخراج می کردم و تیم خودمون رو برنده می کردم. بعد برای اینکه بخشنگی و بزرگواری شنگو رو به رخ بکشم و هم برای اینکه کسی نبود که باهاش فوتبال بازی کنیم، دوباره به حریف اجازه ی مسابقه می دادیم. بی چاره فرشاد، از فرق سر تا نوک انگشتاش از عصبانیت قرمز می شد. ولی چون زورش به ما نمی رسید، هیچی نمی گفت و همیشه شکست می خورد. حالا شایدم همیشه شکست نخورده باشه! ولی چیزی که مسلمه اینه که اکثرا بازنده بود....  شیوا در این زمینه شیوه ی جالبی داشت: فرشاد و سعید رو مجبور می کرد که باهاش خاله بازی کنن!!!!......... آخ که چه قدر اون موقع ها می خندیدیم.........

گفتم که کلا 4 تا پسر دایی داشتیم که به دوتاشون اعلان جنگ کرده بودیم. یکیشون سعید بود که هم سن شیوا بود. ولی چون خیلی کم می دیدیمش، خاطره هامون باهاش کمه. الان تو آبادان زندگی می کنه.

اون یکی پسر داییمون، فرشاد، که دشمن اصلی مون حساب می شد،  از هممون بزرگ تر بود و برای همین هر وقت حالشو می گرفتیم کلی احساس غرور می کردیم!

یه اسم مستعار برای دشمنامون انتخاب کرده بودیم: "فَس" یعنی فرشاد و سعید. حتی بر ضد شون یه شعر انقلابی هم گفته بودیم! خیلی کنجکاوی که شعر رو بخونی نه؟ فکر کردی...!!! عمرا اگه بذارم که بخونیش...

داشتم میگفتم که مرحله ی دوم، مسابقه بود. در موارد بسیار نادر وقتی مرحله ی دوم با شکست رو به رو می شد، وارد مرحله ی 3 میشدیم...

3.        کتک کاری:

معمولا این مرحله رو روی فرشاد اجرا می کردیم. چون قوی تر از سعید بود، شکست دادنش شیرین تر بود.

گاهی وقتا سه تایی وارد عمل می شدیم و با هم رو سر فرشاد خراب می شدیم. ولی تنها عضو گروه شنگو که جرعت نبرد تن به تن رو داشت، پهلوان گروه، نگار، بود. ولی خوب نگارم همین جوری وارد معرکه نمی شد... از ماهی تابه و کیف و جارو برقی و بیل و کلنک و .... برای کتک زدن فرشاد استفاده می کرد. و اکثرا موفق هم بود... باز هم در موارد بسیار نادر که در نبرد تن به تن مغلوب حریف اهریمنی میشد... شکست رو تحمل نمی کرد واقدام به خراب کردن وسایل حریف می کرد. یه بار یادمه وقتی دید زورش به فرشاد نمی رسه، جفت پا پرید روی کیف فرشاد و با صدای بلند زد زیر خنده. حالا بگذریم از اینکه بعدا فهمیدیم کبف مال مینا بوده .... مینا رو که می شناسین که... دختر خاله شهین و دایی محسن... همون که شنگو اسمشو گذاشته اهریمن خاموش...

اگه بخوام راستشو بگم... اکثرا کار گروه "شنگو" با "فس" به کتک کاری می کشید. اما یه وقت فکر نکنی که خدایی نکرده شنگو تو مرحله ی 2 شکست می خوردا... به خاطر این بود که شکست دادن "فس" در مرحله 3 خیلی جالب تر و غرورآفرین تر بود...

برای این منظور، شنگو یک سری دوره های آمادگی جسمانی برگذار می کرد که در اون اعضای گروه جمع می شدن و حرکات رزمی ابداعی خودشون رو به همدیگه آموزش می دادن. گاهی وقتا هم از توانایی های خود حریف برای شکست شون استفاده می کردیم. چون فرشاد رزمی کار بود، گاهی وقتا... با سیاست می رفتیم جلو و خودمون رو دوستش نشون می دادیم و چند تا حرکت رزمی ازش یاد می گرفتیم و بعد بر علیه خودش استفاده می کردیم... من یه بار این استراتژی روعملی کردم که خیلی موثر بود...

اگربا وجود تمام این تمهیدات، به فرض محال، شنگو باز هم در مرحله ی 3 شکست می خورد، دوباره مرحله ی 1 ( زیراب زدن ) رو اجرا می کرد. و این حلقه بار ها و بار ها تکرار می شد تا سر انجام "شنگو"  به پیروزی می رسید.

حالا هر جور که می خوای حساب کن. در آخر، گروه شنگو، همیشه پیروز میدان بود.

دیگه باید برم. فردا امتحان دارم و هنوز آماده نیستم. البته الان که خاطرات بچگی رو مرور کردم احساس خیلی خیلی بهتری دارم و می دونم که امتحان فردا رو خوب می دم. هرچی باشه من یک "شنگو" هستم و یک شنگو هرگز شکست نمی خوره...

نظر یادتون نره...

تا بعد...

 

 

[ شنبه ششم آذر 1389 ] [ 14:31 ] [ نگار ]

قبل از هرچیز تشکر میکنم از شیدا به خاطر پست خوبش

خوب از کجا بگیـــــــــــم؟؟؟؟

انقدر زیاده که یادم نیست

از آخرین خاطره میگم......

قبل این که مدرسه ها باز بشه ما برای چند روز رفتیم خونه خاله ایــــنا

اول می خواستیم یه شب بمونیم

.

.

.

بعد شد دو شب

.

.

.

و با کوشش مضاعف ما شد ســـــه شب

تازه با یه کوشش مضاعف تر یه کاری کردیم که یه روز شیدا دانشگاهشو با اجازه ی خاله بپیچونه

میدونی این یعنی چـــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

این کار یه چیزی مثل آپولو هوا کردنه

یا آمونیاک ساختن

روز اول کلی فیلم دیدیم

بازی کردیم

ناهار خوردیم

فیلم دیدیم

بازی کردیم

عصرونه خوردیم

فیلم دیدیم

فیلم دیدیم

بازم فیلم دیدیم

شام خوردیم

بقیه ی فیلمه قبل از شام و دیدیم

رختخوابارو پهن کردیم

فیلم دیدیم

فیلم دیدیم

فیلم دیدیم

بعد خسته شدیم از فیلم دیدین(ساعت 2 صبح)

واسه همین شروع کردیم به حرف زدن

شیدا خوابید اما من و شیوا با تمام قوا استقامت کردیم تا 5 صبح

فردا صبح

.

.

.

صبحونه خوردیم

فیلم دیدیم

فیلم دیدیم

بازم فیلم دیدیم

همینطوری هی فیلم دیدیم

ناهار خوردیم

فیلم دیدیم

دیگه کلی خسته شدیم واسه همین رفتیم یه کم آهنگ گوش کردیم و حرف زدیم

بعد من و شیدا رفتیم کلاسش مامان اینا و نغمه و شیوا هم رفتن خرید

شیدا یه دانش آموز داشت به اسم سوباسا خیلی ناز و گوگولی بود

5-6 سالش بود با موهای صاف و سیاه و مشکی(عشق هنگامه )

اسم اصلیشم پارسا بود

 میخواستم بدزدمش اما مامانش اومد نذاشت

اومدیم خونه کلی غذا درست کردیم و بعد دیدیم فیلم خون مون اومده پایین

 واسه همین دوباره فیلم دیدیم

انقد فیلم دیدیم که ترکیدیم بعد تصمیم گرفتیم بریم خودمونو شبیه خون آشاما کنیم

اینا همه تاثیرات فیلم دیشب بوداااا

آقا رفتیم دور چشامونو قرمز کردیم

پوستمونو سفید کردیم

لباس سیاه پوشیدیم

موهامونو به هم ریختیم

و کلی کارای دیگه

شدیـــــــــــــــــــــم کپ خون آشاما

(مامان و خاله کلی غر غر کردن)

رفتیم کلی عکس گرفتیم

بعد رفتیم کلیپ ساختیم و روش آهنگ twilight و گذاشتیم

خــــــــــــــیلـــــــــــی خوش گذشت

بعد دوباره فیلم دیدیم تا 2

من و شیوا دوباره استقامت کردیم تا 5

فرداش دوباره همین مثل قبل بود با این تفاوت که

دیدیم خسته شدیم از بس تو تلویزیون فیلم دیدیم واسه همین پا شدیم رفتیم سینما

فکر کنم تو این 3 روز اندازه 3 سال فیلم دیدیم

دیگه تا آخر شب یه دونه بیشتر فیلم ندیدیم

بقیشو بازی کردیم

کلی خوش گذشت

خیلی خوب بود

و فرداشم اومدیم خونـــــــــــــــــه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

p.n: تا یه هفته من دیگه تلویزیون نگاه نکردم

  

[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 12:0 ] [ نگار ]

اولین پست مال منـــــــــــــــــــــــــــــــه

 

خوب از کجا بگم......

 

تازگیا دوباره حرف شده بریم باغ

 

بازم باغ

انگار هیچ جای دیگه ای جز باغ خوب نیست

بگذریم....

 

یه سری نکات ایمنی هست که توی باغ حتما باید بهش توجه کرد:!!

 

1-     شوخی کردن با هر کسی غیر دایی محسن!!!!

 

2-     نرفتن زیر بار هیچ مسئولیتی!!

 

3-     استفاده از هر فرصتی برای شلیک ....به مینا ویدا

 

4-     پیدا کردن یه جای توپ واسه خوردن خوراکیا(یه جایی که به عقل ویدا و مینا و رایا نرسه)

 

5-     سر پا نگه داشتن گروه شنگو در هر شرایطی

 

6-     نا امید نشدن از اومدن آب از شیر آب دستشویی و تلاش برای آن

 

7-     غیب شدن در مواقع کار و ظاهر شدن موقع ناهار

 

8-     و آخریش قبول کردن این که همه چی خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبه

 

خوب برای حفظ بقا باید این کارا رو کرد دیگـــــــــــــــــــــــــــه

 

----------------------------------------------------------

p.n: میخواستم یه چیز بهتر بنویسم اما این بحث پیش اومدو افکارم ترکید حالا شیدا جونم جبران میکنه دیگــــــــــه مگه نه؟؟؟؟

[ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ] [ 11:15 ] [ نگار ]
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

ما ۴ تا دختر خاله ی گل و شيطونیم که میخواییم اینجا خاطرات خوبمونو بنویسیم

اخه ما تقریبا از بدو تولد پیش هم بودیم

[ یکشنبه هجدهم مهر 1389 ] [ 17:22 ] [ نگار ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام
ما 4 تا دختر خاله ی گل و شیطونیم که کلی خاطره با هم داریم
و میخواییم خاطره هامونو اینجا بنویسیمD:
شیدا بزرگتر از هممونه
بعدش شیواست که 9 ماه از من بزرگتره
منم نگارم و یه خواهر دارم که
نغمه ست و از همه کوچیکتره(و با سیاست تر)
دیگه این که....
همین دیگه D:
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک